

شبهای آخر هفته سعی میکنیم پاریسی باشیم، برویم مرکز شهر و در جمعیتی که گاهی صندلی گیرشان نمیآید در رستوران بنشینند گم شویم، یا همراه همانها برویم کنار رود سن و وقت بگذرانیم
پنج روایت بر پایۀ تجربیات ایرانیان مهاجر از شبهای دیگر کشورها
راوی گفتوگو کننده
الناز اسکندری
روایت اول
نام: سمین
کشور: فرانسه
سن: 37 سال
مدت مهاجرت: 8 سال
اولین شب سال نویی بود که پاریس بودم. تازه مهاجرت کرده بودم و تنها بودم، ولی لباس پوشیدم و رفتم نزدیک برج ایفل تا کنار هزاران فرانسوی سال را تحویل کنم. شبیه سال تحویلهای ایران نبود، ولی باید یاد میگرفتم میلادیِ حول حالنا شوم! خیابانهای اطراف برج کیپ تا کیپ آدم بود، یکی در میان هم مست بودند. برای خودم بین جمعیت قدم میزدم و دیگران را تماشا میکردم. با خودم عهد کرده بودم امشب همه چیز را آغاز کنم؛ گرچه مدتی بود آنجا بودم، ولی هنوز آنجایی نشده بودم.
توی خیالم داشتم فکر میکردم با کدامیک از این آدمها میتوانم رفیق شوم که آن مرد را دیدم از روبهرو میآمد بهسمتم. تا خرخره خورده بود و مست بود و صورتش گل انداخته بود، یک بطری خالی ودکا هم دستش بود. ترس برم داشت، پرواز کردم و رفتم به آن شب که در جشن عروسی فامیل مادرم میرقصیدم. تازه دانشگاه قبول شده بودم و به خیال خودم در تمام مجلس میدرخشیدم. پسرخالهام سیاهمست بود و تا آمد صورتش را بیاورد نزدیکم و چیزی در گوشم بگوید، وسط آنهمه جمعیت بالا آورد روی لباس دکولتهام. ناخودآگاه دنبال راه بودم که از میان جمعیت باز کنم و بزنم به چاک که دو مأمور پلیس از کنارم رفتند سمت شبح پسرخالهام. نفس عمیقی کشیدم. منتظر بودم دستگیرش کنند یا تشر بزنند، اما پرسیدند روبهراهی! او هم گفت خوب است. پلیسها هم خندیدند و گفتند: «خوشت باشد! سال نو مبارک.»
در شبهای پاریس، پلیس نمیپرسد آنوقت شب در خیابان چه غلطی میکنید. شانزدهساله که میشوید، حتی پدرتان هم حق ندارد از این چیزها بپرسد. پلیس اینجا فقط دنبال موادفروش است. راستش مردم هم کاری به کار هم ندارند. لباسهای جذب اگر در تهران مجوزی برای آزار کلامی و فیزیکی به دیگران بدهد، در اینجا اینطور نیست؛ مگر در خیابانهای خاص که خب تکلیفشان معلوم است و پروسیتشین هستند، البته غیرقانونی. روسپیگری در فرانسه قانونی نیست، ولی خب نمیشود منکر شد که در خیابانهای پاریس هم روسپی دیده میشود. وگرنه شما نصفهشب هم در خیابان قدم بزنی، مهم نیست مرد باشی یا زن، مطمئنی کسی نزدیکت نمیشود. اصلاً اکیپهای مجردی اینجا مختلط است. کمتر میبینی یک دسته دختر یا یک دسته پسر باهم پرسه بزنند.
اینها را که بهمرور میدیدم، کمکم یخم باز میشد. یاد گرفتم شبها با رفقا و همکارانم قرار بگذارم و بروم به بارها و کافههای ناتمام پاریس؛ یا مثل بیشتر پاریسیها، آبجو و ساندویچ بخرم و بنشینم کنار رود سِن و منظره را تماشا کنم. مثل وقتهایی که آدم یکهو ساعت دو صبح هوس میکند، میرود سیدخندان معجون میخورد؛ انگار یک آیین شهروندی است، با این تفاوت که در پاریس در طول هفته، ساعت هشت و نه فروشگاهها بسته میشوند، البته بارها بیشتر باز هستند، رستورانها دیگر ساعت ده غذا ندارند. مجردها گاهی چند بار در هفته قرار میگذارند برای شام میروند بیرون. هزینۀ یک شام ساده، خیلی باشد بیست یورو است، گران نیست. اصلاً پاریسیها اگر بهترین قهوهساز را هم در خانه داشته باشند، خوششان میآید یکی، دو روز در هفته بروند بنشینند قهوهشان را در کافه بخورند.
اولینباری که بعد از بچهدارشدن قرار گذاشتیم برویم بیرون، خیلی دلشوره داشتم. یکی، دو بار خواستم کنسل کنم، ولی همسرم گفت که باید از غار بیایی بیرون. رفتم بیرون و دیدم که بچهدارها توی پاریس، هرجا باشند، توی غار نیستند. والدین توی رستورانهای آرام قرار میگذارند و بچهها هم برای خودشان میچرخند. اصلاً اینجا هر خانواده حداقل یک بار در هفته، شام را بیرون میخورد.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.