

این لباس سرمهای زیبا…
شاعر، نویسنده، روزنامهنگار
حامد عسکری
سالهای جوانیام پیش پیرمردی که استخوانخردکردۀ ادبیات بود و بیسروصدا مینوشت و میخواند و یاد میداد هفتهای یک بار میرفتم راجع به ادبیات حرف میزد برایم. توی همان سالها و جلسات و همنشینیها بود که این جملۀ طلاییاش عین یک قزلآلای درشت و وحشی نوک زد به قلاب ذهنم و صیدش کردم. پیرمرد کامی از سیگارش گرفت، چشم چپش را تنگ کرد و بعد همینطور که خاکسیگارش را توی زیرسیگاری میتکاند، گفت با ناخودآگاهت بنویس و با خودآگاهت ویرایش کن. گفتم چی! و دوباره تکرار کرد. گفتم از کجا بفهمم با ناخودآگاه مینویسم یا خودآگاه. گفت امتحان کن. گفتم چه جوری؟ گفت یک داستان را توی ذهنت تولید کن، بعد تصمیم بگیر توی دو هزار کلمه تمامش کنی. گفتم خب. گفت هزار کلمهاش را ظهر بنویس و هزار کلمهاش را دوازده شب به بعد، بعد بگذار کنار هم و تفاوتش را بیاور مقایسه کنیم و حرف بزنیم.
سوژه را انتخاب کردم و نشستم به نوشتن؛ هزار کلمهاش را بعد از ناهار نوشتم و هزار کلمهاش را آخر شب که همه خوابیدند. فضا و نثر و ساختار پیشرانۀ داستان قابل مقایسه نبود، تفاوت دو نثر انگار تفاوت عطر برنج پاکستانی بود با برنج آستانۀ اشرفیه! حالا اینکه من مینویسم صرفاً یک نسخۀ شخصی است؛ اینجوری نشود که بگویید داری نسخۀ بیخود میپیچی و قطعنامه صادر میکنی. همان روزها بود که با شب رفیق شدم. دست خودم نیست، ولی شبها آخر از همه میخوابم، نه اینکه کار خاصی بکنم، نه. انگار پیرمردی کاهنم در معبدی اساطیری و موروثی که باید حواسم به چلچراغها و شمعهای معطر و آب گلدانها و روغن مشعلها باشد و همۀ دروازهها را قفل کنم و بعد بروم بخوابم. من سالهاست با شب رفیقم و هیچ کاری هم نداشته باشم، بالاخره یک کاری برای خودم میتراشم که زمان را فعالانه بگذرانم، حالا این کار شبانه گاهی نوشتن است، گاهی خوشنویسی، گاهی عوضکردن نخ یک تسبیح شاهمقصود که نازک شده و گاهی مثلاً شستن سینک و واکسزدن کفش و اتوکردن لباس.
در عمرم شبهای زیادی را بیدار بودم و کلاً از شبهایم خاطره بیشتر دارم تا روزها. بد ندیدم حالا که قرار است راجع به شب بنویسم، چند شب منتخب از عمرم را بنویسم که هیچوقت فراموششان نمیکنم.
***
ادارۀ برق بغل خانهمان بود، دیوارهایش ریخته بود، سرما استخوانها را میترکاند. با صادق و هادی رفتیم یک قرقرۀ بزرگ چوبی را که کابلی دورش نبود قِل دادیم و آوردیم نزدیک جایی که چادر زده بودیم. یک لیوان استیل بنزین از توی موتور امیرو کشیدیم و قرقره را آتش زدیم؛ شب اول زلزلۀ بم برای ما این شکلی گذشت. یک شهر فرو ریخته بود، کلی آدم زیر آوار بود و عبدل که حب شیرهاش را بالا انداخته بود و توی هپروت بود، زل زد به آتش و گفت: عجب زغالیه! کاش بلال داشتیم. جمع ده، دوازهنفرۀ ما اولین خندۀ بعد از زلزله را مرتکب شد…
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.