

نمایشنامه سقوط
نویسنده
سجاد داغستان
توضیح صحنه: شب – داخلی – کافهای در خیابان ایرانشهر
ش ب مدت زیادی است که شهر را تسخیر کرده است. باران عصر و ترافیک ابتدای شب هم فروکش کرده است و از آنهمه هیاهو هیچ نمانده جز بادِ سرد پس از باران. صحنه، کافهای در مرکز تهران است. این کافه بهصورت شبانهروزی فعالیت میکند، اما نیمهشبها تا صبح فقط میزبان مشتریان خاص و همیشگی خود است. حالا ساعت از دو نیمهشب گذشته و دوازده دختر و پسر جوان که باهم در یک گروه واتساپی عضو هستند، کمی پیشتر به دعوت امین در این کافه دور هم جمع شدهاند. یک دوربین بر روی سهپایه در کنار جایی که این دوازده نفر نشسته و ایستادهاند قرار گرفته و از ابتدا در حال فیلمبرداری از آنهاست.
نسرین: کسی اینجا شارژر نداره؟
(همه سرگرم موبایلهایشان و گفتوگو با یکدیگر هستند و کسی به او توجه نمیکند.)
نسرین با عصبانیت و صدای بلند: ای بابا! دارم با شما حرف میزنما!
(همه بهسختی و با اکراه سرشان را بالا میآورند و به نسرین نگاه میکنند.)
مهران: آقا میگن یه هواپیما سقوط کرده، دویست نفر مردن.
سعید درحالیکه به موبایلش نگاه میکند، با لهجهای شهرستانی میگوید: شایعهاس.
میلاد: نه بابا! چیچی شایعهاس؟ ایناهاش، توی یه گروه دیگه هم فرستادن، حتماً یه چیزی هست که همه جا دارن میگن دیگه!
آرش: آقای میلادخان، اون خبر سقوط هواپیما رو هم خود مهران گذاشته تو گروههای دیگه.
میلاد: آره مهران؟
مهران به شکلی که حرص میلاد را دربیاورد: YES! YES!
میلاد: زهرمار! پس چرا اینجا اسمت یه چیز دیگهاس؟ اصلاً یه شمارۀ دیگه اینجاست.
یاسمین: اون ماشالا دهتا خط داره.
میترا: الان کی دهتا خط نداره؟
رعنا: من!
پری: بهخاطر اینکه تو اُملی!
نسرین: ای بابا! به همدیگه توهین نکنین.
رعنا: مهم نیست نسرین جون. بالاخره چی شد این هواپیما؟ سقوط کرده یا نه؟
امین که در جایی وسط همه نشسته است، رو به آرش: بیا مثلاً فرض کنیم هواپیمامون داره سقوط میکنه…
آرش: باشه، اسلوموشن بریم.
(امین و آرش به شکل مسخرهای با حرکات آهسته، لحظۀ سقوط را نمایش میدهند.)
حامد با عصبانیت: همه چی رو به مسخره میگیرین به قرآن!
میترا درحالیکه میخندد رو به امین: ای جان! ولی به نظر من باحال بود.
امین رو به میترا: واقعاً باحال بود؟
میترا: آره عزیزم.
امین: شما یه زحمت بکش بیا pv کارت دارم.
حامد رو به میترا: میشه بگی کجاش باحال بود؟ همش مسخرهبازی. کلاً همتون دوتا چیز درستحسابی گذاشتین توی گروه تا حالا؟
آرش: چیز درستحسابی میخوای؟ بیا بیرون از گروه، برو کتاب بخون.
سارا: خودت چرا نمیری بیرون؟
پری: بابا چیکار دارین هی میپرین به هم! هرکی دوست داره بمونه، هرکی هم نمیخواد لفت بده!
(صدای پیام از یک گوشی میآید و بعد مهران درحالیکه به موبایلش نگاه میکند، متنی را با صدای آرام از روی موبایلش میخواند.)
میترا: سارا چرا از گروه رفت بیرون؟
میترا به حامد نگاه میکند و پس از چند لحظه مکث با صدای بلند میگوید: حامد من کنارت نشستم، چرا اینجا پیام میدی؟ خب مثل بچۀ آدم حرف بزن.
حامد با عصبانیت: دیوانهای تو؟
رعنا: میترا چرا داد میزنی؟ (با لبخند) الان آدما دور هم که میشینن، بازم با موبایلاشون باهم چت میکنن.
سارا با طعنه: اینجوری راحتتره انگار!
میترا: باکلاستره!
سعید: فکر کنم چند وقت دیگه انگشت شستمون عضله بیاره!
پری: و البته عضلۀ فکمون از کار بیفته!
(ناگهان صدای زنگ پیام موبایل میآید و همه به موبایلهایشان نگاه میکنند.)
سارا رو به امین باتعجب و صدای بلند: بیشعور، این چیه فرستادی تو گروه!
امین: ببخشید، اشتباه شد، میخواستم بفرستم توی یه گروه دیگه!
نسرین: ولش کنید، حالا یه غلطی کرد دیگه! الان همتون میدونید دلیل جمعشدن امروزمون اینجا چیه؟
مهران درحالیکه سرش رو به موبایل است، میگوید: چیه؟
سعید: من میدونم واسۀ چی اومدیم! به بعضیها نگفتیم واسۀ چی، چون گفتیم شاید اگه بدونن جریان چیه، نیان اصلاً.
میلاد: حالا واسۀ چی اومدیم؟
سعید: چند روز پیش توی گروه بین بچهها یه بحثی شد که کی تا حالا بهخاطر استفادۀ بیش از حد از موبایل و… خودش یا دوروبریهاش صدمه دیدن توی زندگیشون. هرکی داشت یه داستانی، خاطرهای، چیزی میگفت، بعد که دیدیم بحث داره بالا میگیره، قرار شد اونایی که خودشون یا اطرافیانشون در مورد این قضیه حرفی واسۀ گفتن دارن، امروز جمع بشن اینجا و حرفاشون رو بزنن.
حامد: بعد قضیۀ این دوربینه چیه؟
سعید: این دوربین مال امینه… امین خودت بگو دیگه!
امین: آره این دوربین مال منه. راستش میخواستم اولش بهتون بگم. من یه ایدهای به ذهنم رسید که با آرش و سعید مطرح کردم. من دانشجوی فیلمسازیام. گفتم این موضوع خیلی جالبه، شاید بشه از گپی که باهم میزنیم، یه فیلم مستندی، چیزی دربیارم از توش.
(همه همزمان با شنیدن صدای زنگ پیام موبایل به حالت اولیۀ خود برمیگردند و به موبایلهایشان نگاه میکنند.)
میترا: ای بابا! بچهها هی گروه نسازین زرت و زرت! واسه هر چیز یه گروه میسازن! الان این گروه فیلم مستند چیه؟
آرش دستش را بالا میگیرد: من درستش کردم، البته امین گفت بساز.
میترا: پس من گروه قبلی رو پاک میکنم.
(صدای زنگ پیام از یک موبایل میآید.)
مهران با انرژی زیاد و لبخند: آقا هواپیماهه سقوط کرده!
پری: مهمه واقعاً برات؟
مهران: آره خب.
میلاد: ولش کن پری. نسرین جان تو چرا اینقدر ساکتی؟
نسرین: نه، خوبم.
میلاد: میخوای با تو شروع کنیم؟ میخوای تو اولین نفر حرفات رو بزنی؟
نسرین: من؟ چرا من حالا؟
میترا: بالاخره باید یکی شروع کنه دیگه. کسی داوطلب نیست؟
نسرین: باشه من میگم، فقط با اجازتون من داستانم رو که گفتم بعدش میرم.
سارا: میری؟
نسرین: آره.
سارا: چرا؟
نسرین: آخه بعد از اینکه بگم، دیگه حال موندن اینجا رو ندارم؛ یعنی اصلاً دوست ندارم بعدش اینجا بمونم.
یاسمین: باشه نسرین جان برو.
امین: میشه یه خواهشی کنم؟ هرکی خواست داستانش رو بگه، بره روبهروی دوربین وایسه حرفاش رو بزنه بعدش هم اگه خواست میتونه بره! خوبه اینجوری؟
(همه تأیید میکنند.)
امین: پس برو نسرین جون.
(نسرین بلند میشود و روبهروی دوربین میایستد.)
نسرین: بچهها! من همین چند ماه پیش طلاق گرفتم! میدونید واسه چی؟ بهخاطر همین موبایل لعنتی! باورتون میشه؟ شوهر من وابستگی شدیدی به موبایلش پیدا کرده بود و من از این موضوع کلافه شده بودم. یه شب توی خونه چند ساعتی منتظرش بودم، میخواستم وقتی اومد خونه کلی باهاش حرف بزنم، وقتی اومد حالوهوای خونه کلاً عوض شد؛ یه سلام بلند و یه روی خوش. همیشه همینطوری بود. من هم ازش استقبال کردم. بهم گفت بوی غذا پیچیده تو راهپلهها. با خنده بهش گفتم باید یه ساعتی صبر کنی تا غذا آماده بشه. چند کلام بیشتر حرف نزده بودیم که صدای زنگ پیام موبایلش اومد و اونم با عجله موبایلش رو از جیبش بیرون آورد و همونطور که با من حرف میزد مشغول خوندن پیامش شد! نمیدونم چی براش فرستاده بودن که یهو نشست رو مبل و بیخیال حرفزدن با من شد و به خوندنش ادامه داد. چند وقتی میشد که کل معاشرت ما همین چند لحظۀ ورودش به خونه بود تا قبل از اینکه بره سراغ موبایلش… (مکث)… یه روز که برای خرید از خونه اومده بودم بیرون، یه موتورسوار که کلاه کاسکت سرش بود جلوم رو گرفت. اسم شوهرم رو گفت و ازم پرسید که من همسرش هستم یا نه. من هم تأیید کردم و ازش خواستم خودش رو معرفی کنه. بهم گفت یه پیکه و از طرف یه دوست اومده، بعدش یه پاکت بهم داد و رفت. من خیلی ترسیده بودم، بهخاطر همین زود برگشتم خونه. وقتی رسیدم، اولین کاری که کردم پاکت نامه رو باز کردم. توی اون پاکت یه کاغذ سفید بود که روش با خط درشت نوشته شده بود «حواست بیشتر به شوهرت باشه». اولش فکر کردم این یه شوخی مسخره از طرف یه دوسته، ولی یواشیواش به شوهرم شک کردم. هر روز هی به خودم میگفتم چیزی نیست و بهخاطر یه تیکه کاغذ نباید اینجوری بههم بریزم، ولی نمیشد، تا اینکه یه روز دلمو زدم به دریا و (مکث) گوشیش رو چک کردم. راستش قبلاً هم چند باری دیده بودم که با دخترایی که توی همین گروها بودن چت میکرد، اما تا حالا گوشیش رو چک نکرده بودم و پیاماش رو نخونده بودم. نمیدونید چیا بهشون گفته بود! (نسرین با بغض ادامه میدهد) چند روزی اصلاً باهاش حرف نزدم، ولی دیگه نمیتونستم طاقت بیارم. بالاخره یه روز باهاش در مورد این قضیه صحبت کردم. اون روز همش میگفت چیزی نیست و فقط گپ و شوخیهای دوستانه بوده. میگفت اینا همه دوستام هستن و هیچ ارتباطی بینمون نیست. من هم خودمو زدم به بیخیالی و باور کردم. از اون به بعد هر شب حس میکردم شوهرم با کلی آدم دیگه میآد خونه. دیگه خلوتی برامون نمونده بود و رابطۀ ما هی داشت سردتر و سردتر میشد. ازش بارها و بارها خواستم که این کارا رو بذاره کنار، اما نذاشت. دفعۀ آخرم بهش گفتم ببین! باید بین منو دوستای مجازیت یکی رو انتخاب کنی… (چند لحظه مکث) اونم… اونم منو انتخاب نکرد! (مکث طولانی. سپس نسرین از کافه خارج میشود.)
امین رو به دیگران: چیه چرا هیچی نمیگید؟ (هیچکس جوابی نمیدهد) آهان! واسۀ داستان این دختره؟ بیخیال بابا. (رو به آرش) آقا تو استیکر هپی برث دی داری؟
آرش: واسه چی میخوای؟
امین: میخوام تولد نسرین رو بهش تبریک بگم، تازه جدا شده، کِیس مناسبیه به نظر من!
آرش: تو از کجا میدونی تولدشه؟
امین: توی اینستاگرامش یه پست داشت، گفته بود من صادقانه روز تولدم بغض میکنم. رفتم آمار تاریخ میلادیش رو درآوردم، دقیقاً پارسال همین موقع پست گذاشته بود.
آرش: تا فیها خالدون یارو رو درمیآری دیگه؟
حامد از جایش بلند میشود و رو به امین میگوید: شما غلط میکنی!
امین: به تو چه!
حامد: گفتم تو غلط میکنی، بگو چشم.
آرش رو به حامد: خیلی خُب حالا، (رو به امین) هیس! یه دقیقه ساکت باش، ببینیم اینا چشون شده!
یاسمین: واقعاً شما نمیفهمید ما چمون شده؟
امین و آرش: نه.
رعنا: بابا خیلی اتفاق بدی براش افتاده.
سارا: البته نه بدتر از اتفاقی که برای من افتاده!
سارا از جایش بلند میشود و رو به دوربین ایستاده، میگوید: چند وقت پیش یکی از دوستام منو توی یه گروه عضو کرد. توی اون گروه یکی یه مطلبی گذاشته بود که توش نوشته شده بود، میتونیم با پرداخت یه مبلغ ناچیز، آخر هفته بریم یه مهمونی و کلی اونجا خوش بگذرونیم. سه ماه پیش بود تقریباً، یکی از پسرای گروه توی خصوصی بهم pm داد که من کسی رو ندارم، میآی باهم بریم به این مهمونی؟ (مکث) من هم قبول کردم. گفت که پول رو اینترنتی به حسابشون واریز کرده و روز مهمونی هم میآد دنبالم تا باهم یه چرخی بزنیم و بعدشم بریم اونجا. وقتی وارد مهمونی شدیم همه چی خوب بود، صدای موزیک همه جا رو پر کرده بود. یه عالمه دختر و پسر که نمیشناختمشون اونجا بودن و به خیال خودشون داشتن خوش میگذروندن. نور و دی جِی و دود و چیزایی که تو همۀ مهمونیها مشترکه. یه نیمساعتی از مهمونی گذشته بود، دوستم بهم گفت چند دقیقه بشین الان میآم. نمیدونم چقدر گذشت، ولی خوب یادمه وقتی برگشت اولین جملهای که بهم گفت این بود: «میخوای حسابی امشب بهت خوش بگذره؟» من هم از خدا خواسته گفتم معلومه که میخوام. بعدش یادمه منو برد یه گوشه و یه قرص بهم داد. حس خوبی نداشتم، میدونستم نباید بخورم، اما نتونستم نه بگم. نمیخوام بگم من از این آدمای پاستوریزه بودم که تو زندگیم هیچ غلطی نکردم، نه، ولی به خدا من نمیخواستم اون اتفاق اون شب بیفته. دیگه خیلی یادم نمیآد بعد از خوردن اون قرص چه اتفاقایی برام افتاد. (سارا با بغض ادامه میدهد) اما اینو خوب یادمه، وقتی چند روز بعد مادرم ازم پرسید چته دختر، چرا چند روزه هیچ حرفی نمیزنی! آروم بغضم ترکید و بهش گفتم چند شب پیش یه مهمونی رفتم که اونجا… اونجا… بهم تجاوز شده. (چند لحظه مکث) میدونید وقتی مادرم حرفام رو شنید چی بهم گفت؟ (سارا انگشت اشارهاش را به نشانۀ سکوت روی بینیاش میگذارد) بهم گفت هیس! این داستان رو واسۀ هیچکس تعریف نکن. (سارا چند لحظه مکث میکند سپس از کافه خارج میشود. پس از اندکی مکث، حامد با حالتی عصبانی از جایش بلند میشود و لنگانلنگان بهسمت درب خروجی حرکت میکند.)
مهران رو به حامد: تو کجا داری میری؟
حامد برمیگردد و رو به مهران میگوید: باید به شما توضیح بدم؟
رعنا: پات چی شده حامد؟
حامد لبخند تلخی میزند و میگوید: اِ…! تازه میپرسی پات چی شده؟ البته چه عجب بالاخره یکیتون این لنگزدن ما رو دید! (حامد لنگانلنگان بهسمت درب خروجی حرکت میکند.)
آرش: خیلی خُب، حالا خودت بگو چی شده رفیق!
حامد برمیگردد: رفیق؟ هه! خوشم میآد یه ذره از حال و روز هم خبر نداریم! اسم خودمون هم گذاشتیم رفیق!
حامد رو به دوربین میایستد و میگوید: ببینم شماها کجا بودید اون روزی که دکترم تو بیمارستان بهم گفت پات باید عمل بشه؟ کجا بودید وقتی بهم گفت تا آخر عمرت باید لنگ بزنی؟ داشتید هزارتا چرتوپرت میذاشتین توی گروه؟ یا داشتین عکسام رو تو اینستاگرام لایک میکردین؟ خیلی هنر کردین توی همین واتساپ لعنتی حالمو پرسیدین! کدومتون یه لحظه پیشم بودین اون موقعی که تو بیمارستان لهله میزدم یکی بیاد پیشم، یکی باشه که باهاش درددل کنم، یکی که حرفام رو گوش کنه! دو ماه پیش من توی یه تصادف اینجوری شدم! یه مدت بود رابطۀ من با زنم بههم ریخته بود. راستش رو بخواین، دیگه بهش هیچ حسی نداشتم، دیگه ازش خوشم نمیاومد، اما دلم براش میسوخت، دختر سادهای بود، هیچ مشکل و عیب و ایرادی هم نداشت، اما به درد من نمیخورد. من کلاً از این زنایی که بخوان همش تو خونه باشن و تمام افتخارشون این باشه که بوی غذاشون کل راهپله و خیابون رو پُر کنه خوشم نمیآد. آره، ازش دیگه خوشم نمیاومد. دلمو زده بود. صبح زود از خونه میزدم بیرون و شبا دیرترین وقتی که میتونستم، برمیگشتم. سعی میکردم ازش دور باشم و کمبودام رو جای دیگه جبران کنم. شرایطشم فراهم بود… توی یکی از این گروها یه دختره مهمونی پولی راه انداخته بود. جالب اینجاست به هرکی هم میگفتم بریم مهمونی، نه نمیگفت… (مکث) یه شب که تو یکی از این مهمونیها زیادهروی کرده بودم و حالم اصلاً خوب نبود، وقتی میخواستم برگردم خونه، احساس کردم نمیتونم رانندگی کنم، زنگ زدم به دوستم متین که توی همین گروه باهاش آشنا شده بودم. ماه بود… ماه! ولی از این مدلا بود که هی میگفت این کار رو نکن، این کار رو بکن. بهش گفتم متین حالم خوب نیست، نمیتونم رانندگی کنم. دو سوته خودش رو با آژانس رسوند بهم… شروع کرد به نصیحتکردن که داری چیکار میکنی با زندگیت! گفتم متین حرف نزن حالم خوب نیست. قبول کرد و نشست پشت فرمون. من رفتم روی صندلی عقب دراز کشیدم و راه افتادیم. توی راه یه نگاهی به موبایلم انداختم. واااااای! زنم دیوونهم کرده بود ازبس پیام داده بود. این آخریا انگار از یه چیزایی بو برده بود. کلی پیام بهم داده بود که معلومه کجایی و چه غلطی میکنی! صد بار هم زنگ زده بود. میدونستم وقتی برم خونه میخواد داستان راه بندازه. شروع کردم به پاککردن پیامهایی که به دخترا داده بودم که یهو دیدم متین شروع کرد به دادزدن که نمیگیره… حامد ترمز نمیگیره! (مکث)… دیگه خیلی چیزی یادم نمیآد، فقط یادمه روی تخت بیمارستان چشمام رو که باز کردم اولین چیزی که از پرستار خواستم، گوشیم بود! (مکث)… سخته آدم رفیق صمیمیش رو از دست بده، اما سختتر اینه که نتونی توی چشمای مادرش نگاه کنی… (حامد پس از لحظهای مکث، لنگانلنگان از کافه خارج میشود.)
صدای زنگ پیام موبایل میآید، سپس مهران میگوید: آقا شایعه بود، این هواپیما سقوط نکرده!
میترا: چرا وقتی مطمئن نیستی یه موضوعی رو پخش میکنی؟
(امین شروع به تکاندادن موبایلش میکند.)
آرش: چیکار داری میکنی؟
امین: این یه نرمافزار جدیده، Shake میکنی، آدم Add میکنه!
پری: برات فرق نمیکنه چه کسی رو Add کنی؟
امین: نه! فقط خوشگل باشه، بقیهش حله.
سعید: مگه حالا خوشگلیِ آدمها اینجاها واقعیه؟ (سعید از جایش بلند میشود.) توی بیوگرافی هرکدوم از این کاربرا رو بخونی، یا مدلاند، یا عکاساند، یا کارگردان و یا در بدترین شرایط، شاعر! خلاصه اینکه همه یا شاخاند، یا دافاند، یا صافاند، یا اون پشت دارن علف میزنن! بعد اینهمه اُسکل تو خیابونا میبینین… اینا همه منم… یه عالمه منم!
سعید جلو دوربین میایستد و میگوید: اما اونی که من ازش خوشم اومد واقعاً زیبا بود. من یه بار توی یکی از این گروها از یه دختره خوشم اومد، سریع شمارشو save کردم و توی واتساپ بهش pm دادم. از روی اسم و فامیلش، پیج اینستاگرامش رو پیدا کردم و عکساش رو دیدم، بینظیر بود! بعد یکی، دو روز هم بهش زنگ زدم، اونم خیلی خوب جوابمو میداد و این زنگزدنا و پیامدادنها ادامه پیدا کرد… (مکث)…خیلی ازش خوشم اومده بود، اما بهخاطر مشغلهای که داشتم و اینکه من شهرستان بودم و اون تهران بود، نتونستم خیلی زود ببینمش. شاید باورتون نشه، من یه بچۀ سادۀ شهرستانی با دیدن همین عکساش و شنیدن صداش توی یه مدت کم عاشقش شدم! تازه… تازه با مادرم در موردش صحبت کردم، گفتم میخوام برات عروس بیارم! یه جورایی نمیتونستم یه لحظه هم بهش فکر نکنم. بعد از یه مدت دلمو زدم به دریا و یه قرار باهاش گذاشتم. کلی ذوق داشتم. بلیت اتوبوس گرفتم، اومدم تهران. توی راه کلی تمرین کردم که وقتی رسیدم چه جوری حرف بزنم که لهجهم اذیتش نکنه! کلی به خودم رسیده بودم. باهم توی یه کافه قرار گذاشتیم. من یه کم زودتر رسیدم، نشستم روبهروی در و چشمام رو دوختم به در… (مکث)… یه ربع گذشت، نیومد… دو ربع گذشت، نیومد… دوساعت گذشت، نیومد… اون روز اصلاً نیومد… (مکث)… جواب تلفنشم نمیداد… خیلی بههم ریخته بودم. نمیخواستم با این وضعیت برگردم شهرستان. رفتم مسافرخونه و یه اتاق گرفتم. تا صبح بهش پیام میدادم و زنگ میزدم، ولی جواب نمیداد. تا صبح عین دیوونهها نشسته بودم روی تخت و زل زده بودم به موبایلم. از اینکه فکر میکردم سر کارم گذاشته، داشتم دیوونه میشدم. چند روز توی همون مسافرخونه موندم. توی همین مدت هم به پیشنهاد یکی از بچههای همین گروه تصمیم گرفتم تهران بمونم و یه کاری راه بندازیم. دیگه داشتم یواشیواش از فکر دختره میاومدم بیرون که یه روز دمدمای صبح بهم زنگ زد. من هم شروع کردم هرچی از دهنم درمیاومد بهش گفتم، اما اون فقط داشت گریه میکرد. وقتی سارا داستان اون شب و مهمونی رو برام تعریف کرد، فقط داشتم به این فکر میکردم که چه جوری میتونیم انتقام بگیریم و پدر این پسره رو دربیاریم. (پس از کمی مکث، سعید از کافه خارج میشود.)
امین: ولی فکر کن تا صبح نشسته زل زده به موبایلش که مثلاً دختره زنگ بزنه یا اس ام اس بده، بعد در اوج ناامیدی یهو پیام اومده. این با هزار شوق و ذوق قفل گوشیش رو باز کرده، دیده زده ایرانسل… کدهای جدید آهنگهای پیشواز!
آرش و امین باهم شروع به دستزدن و خواندن میکنند: رعنا تی دومان گله کشه، رعنا، تی غوصه آخر مره کوشه، رعنا…
رعنا: اِ…! نخندین بهش. سر بدبخت رو کلاه گذاشتن بعد راحت دارین بهش میخندیدن؟
رعنا از جایش بلند شده و به جلو دوربین میآید: من توی یکی از محلههای جنوب تهران با پدر و مادرم زندگی میکردم و توی یه شرکت خصوصی هم کار میکردم، اما هیچوقت از وضعیتم راضی نبودم؛ حقوقم یکدهم چیزی بود که دلم میخواست داشته باشم. وقتی اطرافیانم رو نگاه میکردم و میدیدم توی بهترین محلههای تهران زندگی میکنن و بهترین ماشین رو سوار میشن، به خودم میگفتم من چند سال باید با این حقوق کار کنم تا بتونم به اینا برسم! وقتی حسابکتاب میکردم، میدیدم اگه تا آخر عمرم هم کار کنم و یه قرون از پولامو هم خرج نکنم، نمیتونم یه خونه توی جایی که دلم میخواد، بخرم. همیشه دنبال یه فرصت بودم تا به یه پول کَلون برسم، اونم توی یه زمان کوتاه. یه روز توی یکی از همین گروها، یکی از این پسرا شروع کرد به پستهای غمگین گذاشتن که من بدبختم و بیچارهم… من هم که همیشه دنبال یه فرصت بودم، بهش پیام دادم که چته! بهم گفت یه دختر تهرانی سر کارش گذاشته و از شهرستان کشوندهش تهران. گفت روش نمیشه برگرده شهرستان و میخواد همینجا بمونه. سرِ درددلمون که باز شد، دیدم اونم دنبال یه کسبوکاره که یهو بتونه پولدار بشه و به آرزوهاش برسه. یه فکری به ذهنم رسید. بهش پیشنهاد دادم که بیاد باهم یه کاری راه بندازیم، یه جایی رو بگیریم و دیگران رو توی همین گروهها و اینترنت دعوت به سرمایهگذاری کنیم و یه بیزینسی راه بندازیم. اولش تردید داشت، ولی باهاش چند بار قرار گذاشتم و قانعش کردم که این کار رو بکنیم. پسر سادهای بود و البته پولدوست. بعد از چند روز که کارمون رو شروع کرده بودیم، یه روز بهم گفت دختری که باهاش قرار داشته بهش زنگ زده و گفته شب قبل از قرارش تو یه مهمونی بهش تجاوز شده و توی این مدت حالش خوب نبوده و نمیتونسته بهش خبر بده. ازم خواست کمکش کنم. من هم قبول کردم، اما درعوضش از سعید خواستم کاری رو که میگم توی بیزنسی که راه انداخته بودیم، انجام بده. گفت چی! گفتم تمام پولایی رو که از بچهها گرفتیم، میزنیم به جیب و یه آب هم روش. قبول نکرد. گفتم خره! به فکر خودت باش، اینا همه بچهپولدارن، این پولا براشون چیزی نیست. نگاه کن! همه دارن دورت میزنن. حتی بهش گفتم که نگرانش نباش، پای ما توی این بازی گیر نیست. ویترین کارمون یه مرد موجه میانسالِ که اونم پایهاس. ما فقط عقب وایستادیم و نگاه میکنیم. مخش رو زدم، قبول کرد. (رعنا پس از کمی مکث از کافه خارج میشود.)
امین رو به آرش: آقا این استیکرای توی واتساپ رو، یه سریش رو کلاً نخوایم چطوری پاک میشه؟
آرش: کدوما؟ واسه چی میخوای پاک کنی حالا؟
امین: من دستم خورد اشتباه یه استیکر از این خاکتوسریها که خودت دادی، رفت واسه یکی، خیلی ضایع است.
مهران بعد از آمدن صدای زنگ پیام به موبایلش نگاه میکند و میگوید: آقا ظاهراً سقوط کرده واقعاً این هواپیماهه… دو نفر از اینایی هم که مردن، ایرانی بودن.
(همه زیر لب اعتراض میکنند.)
یاسمین: بچهها من یه چیزی بگم؟ در واقع یه پیشنهادی دارم.
امین: بگو عزیزوم…
یاسمین از روی موبایلش این بخش را میخواند: راستش رو بخواید، یه دکتر روانشناس این راه رو پیشنهاد داده، گفته که ما باید هدفهایی رو که داریم روی یه کاغذ بنویسیم و بعد برای رسیدن به اونا برای خودمون زمان تعیین کنیم؛ اگه زودتر از اون زمان بهش رسیدیم خودمون رو تشویق کنیم و اگه دیرتر رسیدیم حتماًخودمون رو تنبیه کنیم!
آرش: خب این چه ربطی به استفادۀ زیاد از موبایل و اینا داره؟
یاسمین: همین دیگه! اگه توی زمان مقرر به هدفمون نرسیم، معلوم میشه زمان رو هدر دادیم و اولین قدم برای اینکه بفهمیم چه جوری زمان رو از دست دادیم اینه که هر روز زمانهایی رو که به موبایل و شبکههای اجتماعی اختصاص میدیم یادداشت کنیم و سعی کنیم روز بعد کمترش کنیم. یه راه مفیدتر اینه که اصلاً هر روز برای یه مدتی موبایلامون رو خاموش کنیم…
امین:دیوونهایم مگه؟
یاسمین: چرا دیوونه! امتحانش که ضرری نداره.
یاسمین از جایش بلند میشود و جلو دوربین میایستد: من امتحانش کردم… تا همین چند وقت پیش تقریباً در طول شبانهروز بیشتر از پنج ساعت توی شبکههای اجتماعی وقت میگذروندم که هیچ مزیتی هم برام نداشت. یه روز با خودم تصمیم گرفتم یه مقدار از این زمان رو کم کنم. میدونید چیکار کردم؟ روزانه دو ساعت موبایلمو خاموش کردم. اوایل فقط شبا این کار رو میکردم، یه چند وقتی هم میشه که این کار رو توی روز هم انجام میدم. باور نمیکنید، اما این روزا حالم خیلی بهتره. بهکلی از کارای عقبافتادهم رسیدم. جالب اینجاست از واتساپ و تلگرام و اینستام هم عقب نیفتادم، فقط دارم مدیریتش میکنم. تازه تونستم توی همین گروها یه کارهایی هم بکنم. راستش من دوستای خیلی زیادی داشتم و دارم، توی گروههای خیلی زیادی هم عضوم، خودم آدمیام که همش توی مهمونی و اینور و اونورم؛ یا خودم مهمونی میگیرم، یا میرم یه جایی مهمونی. یه روز نشستم با خودم فکر کردم چرا از این راه پول درنیارم! با چندتا از دوستام مشورت کردم. دیده بودم چند جا دیگه هم این کار رو میکنن، بعد تصمیمم رو گرفتم. تصمیم گرفتم هر چند وقت یه بار یه مهمونی بگیرم و توی گروههای مختلف تبلیغ کنم که هرکس میخواد توی این مهمونی شرکت کنه باید یه مبلغی بده و بعدش میتونه بیاد توی مهمونی و حالشو ببره. اولش شک داشتم که اصلاً کسی بیاد، ولی وقتی تبلیغ اولین مهمونی رو گذاشتم تو یه گروه، نمیدونید چه استقبالی شد! توی دو روز اول ظرفیت شب اول مهمونی پر شد و منو به این فکر انداخت که این کار رو ادامه بدم… (یاسمین حرکت میکند و از کافه خارج میشود.)
مهران: آقا این هواپیماهه سقوط نکردهها!
(همه اعتراض میکنند.)
پری: بسِ دیگه مهران! خستهم کردی به خدا… چقدر سادهای تو! به خدا اگه همینجوری ساده باشی سرت مثل من کلاه میره.
(مکث. روبهروی دوربین میایستد.)
پری: بچهها یه چند وقتی بود از یه شمارۀ ناشناس تو واتساپ برام یه پیام تبلیغاتی میاومد. اولش بهش توجه نمیکردم، ولی یه روز ازسر بیکاری نشستم پیام رو خوندم. به نظرم جذاب بود؛ یه کار و بیزینس اینترنتی بود که با یه سرمایهگذاری کوچیک میشد توی یه مدت کم به پول خوبی رسید. من هم راستش رو بخواین از روی سادگیم تحریک شدم که این کار رو بکنم. روی همون پیام براشون جواب فرستادم و اونا هم دعوتم کردن که برم دفترشون و دربارۀ این کار بیشتر بدونم. روزی که رفتم دفترشون رو هیچوقت فراموش نمیکنم. وقتی رسیدم اونجا، همه چیز خوب و شیک بود، کلی ماشین خوب توی پارکینگ بود. با آسانسور به طبقۀ آخر برجی رفتم که توی یکی از بهترین جاهای تهران بود؛ یه دفتر شیک و باکلاس. انگار داشتم خواب میدیدم، همه چیز واسم شبیه یه رؤیا بود. چند دقیقهای توی دفتر نشستم و ازم پذیرایی شد. بعد از یه مدت، یه مرد موجه و میانسال که آدم راحت میتونست بهش اعتماد کنه، اومد. باهام سلام و احوالپرسی کرد و خیلی سریع شروع کرد به توضیح در مورد کارم. مرد به گفتۀ خودش تونسته بود توی یه مدت کم، ثروت زیادی رو به دست بیاره و این دفترودستک رو راه بندازه. راستش رو بخواین، بیشتر زمانی که داشت حرف میزد من شیفتۀ تیپ و بوی عطری که میداد و فضای اونجا شده بودم. تنها چیزی که یادمه اینه که همش میگفت چند ماه بیشتر نیست که این کار رو شروع کرده. سرتون رو درد نیارم. اینقدر شیفتۀ این کار شده بودم که از فرداش شروع کردم به فعالیت. ماشینم رو که با هزار قرضوقوله و وام و قسط تونسته بودم بخرم، فروختم تا پولی رو که لازم بود برای شروع کار جور کنم، به امید اینکه تا چند ماه دیگه یه ماشین خیلی بهتر میخرم. تمام وقت روزم رو صرف تبلیغ تو گروههای مختلف و دعوت از دوستام میکردم تا بیان توی این کار. شغلم رو سر همین کار از دست دام… (مکث)… تا اینکه یه روز که برای سرزدن و صحبتکردن در مورد کار رفته بودم دفتر، نگهبان جلوم رو گرفت و اجازه نداد برم بالا! میدونید چرا؟ آخه اون بالا جز یه دفتر با کلی وسایل شیک که برای یه مدت کم به چند نفر اجاره داده شده بود هیچچیز دیگهای نبود! وقتی با کلی التماس نگهبان گذاشت با خودش برم بالا، وقتی درِ واحد رو باز کرد، وقتی چشام خورد به یه واحد خالی، نمیدونید چه حالی داشتم؛ تمام بدنم یخ کرده بود. اونجا هیچی نبود، اما هنوز داشت بوی عطرشون میاومد… (مکث. پری حرکت میکند و از کافه خارج میشود.)
امین: سادهلوح! بدم میآد از این آدمای پخمه.
میلاد: واقعاً که پخمهاس. به خدا راههای دیگهای هم واسۀ پولدارشدن هست، اینا خیلی خنگن!
آرش: چه راههایی مثلاً؟
میلاد: چه میدونم! آدم باید یه کم زرنگ باشه دیگه.
آرش: مثلاً؟
میلاد: الان براتون میگم…
میلاد جلو دوربین میایستد: مثلاً خود من پنجسالی میشد که توی یه مغازۀ مکانیکی وردست یکی داشتم کار میکردم. دیگه واسۀ خودم اوستایی شده بودم و دنبال یه فرصت و البته یه پول خوب بودم تا بتونم واسۀ خودم کار کنم و یه مغازه بزنم. هرجا میرفتم تا وام بگیرم، نمیشد. از هرکس و ناکسی هم که فکرش رو بکنید، خواستم پول قرض بگیرم، اما هرکی به ما میرسید از ما بدبختتر بود انگار. دیگه یواشیواش داشتم ناامید میشدم که یه روز یه خانمی اومد درِ مغازمون و بهم یه پیشنهاد داد… (مکث)… گفت درعوض یه کاری حاضره بهم پول خوبی بده. ازش پرسیدم چهکاری! گفت مربوط به کار خودتون میشه. اولش قبول نکردم، راستش فکر میکردم از طرف اوستام اومده و میخواد منو امتحان کنه، اما چند بار دیگه هم اومد دم مغازه. دفعۀ آخر شمارهم رو گرفت تا بهم زنگ بزنه و همه چیز رو کامل برام توضیح بده. شب وقتی توی خونه داشتم آماده میشدم که بخوابم بهم pm داد. گفت که یه مدته متوجه شده شوهرش داره بهش خیانت میکنه و میخواد ازش انتقام بگیره. اولش قبول نکردم، ولی راستش رو بخواین، پیشنهادی که بهم داد وسوسهم کرد. میتونستم با اون پول به تمام آرزوهام برسم… (مکث)… اون زنه بهم گفته بود که شوهرش هر روز با ماشین میره محل کارش و برمیگرده خونه، محل کارش هم نزدیک بود، همین دوتا خیابون بالاتر. بهم گفت که میخواد ترمز ماشین رو بِبُره تا شوهرش تصادف کنه و یه بلایی سرش بیاد تا انتقام خودش و دخترای دیگهای رو که شوهرش سر کارشون گذاشته بود ازش بگیره. گفتم تو این خیابون پنجاهتا سرعت هم نمیشه رفت، نهایت بلا سرِ ماشینش میآد دیگه. شیطون رفته بود توی جلدم. گفتم میلاد! یه بار این کار رو میکنی و یه عمر زندگیای که آرزوش رو داشتی واسه خودت درست میکنی… (میلاد حرکت میکند و از کافه خارج میشود.)
مهران درحالیکه صدای زنگ پیام موبایلش میآید و به موبایلش نگاه میکند، میگوید: آقا این داستان هواپیما سر کاری بوده ظاهراً! یکی از یه منبع موثقی زده کل قضیه سر کاری بوده.
آرش: داداش تو هم بیکاریا! ول کن بابا این داستانا رو.
مهران: به تو چه!
آرش: درست صحبت کن.
مهران: درست صحبت نکنم، میخوای چه غلطی بکنی؟
آرش: بیا جلو تا بهت بگم چه غلطی میکنم.
(امین جلو آرش را میگیرد.)
میترا:ای بابا! چتون شد؟ چرا عین خروس جنگی میپرید به هم؟ (میترا بهسمت آرش میرود.) آرش تو چیکار داری این چیکار میکنه؟ (میترا بهسمت مهران میرود.) مهران تو چرا یه کم فکر نمیکنی به کارات؟ چرا یه کم به هم احترام نمیذارین! تا یکی یه چیزی تو این گروها میگه، یکی دیگه میپره بهش! تا یکی یه پست میذاره، سریع بقیه اظهارنظر میکنن در موردش! سریع قضاوتش میکنن! یه کم جنبه داشته باشین بابا!
میترا رو به دوربین میایستد: یه جوری دارم دعواشون میکنم که انگار خودم این کارا رو نمیکنم! من از همشون بدترم. یه روز رعنا بهم pm داد که میخوام یه کاری بکنم، کمکم میکنی؟ ازش پرسیدم چهکاری! اونم داستان اینکه یکی از پسرای گروه به اسم حامد به یکی از دخترای گروه به اسم سارا توی یه مهمونی تجاوز کرده رو برام تعریف کرد. خیلی شوکه شده بودم. رعنا بهم گفت پسری که سارا رو دوست داشته و از شهرستان بهخاطرش کوبیده اومده تهران، دربهدر دنبال آدرس حامد میگرده. دلم خیلی برای سارا میسوخت، بهش pm دادم و باهاش صحبت کردم، با سعید هم صحبت کردم، برای اونم دلم خیلی میسوخت؛ اما بیشتر از همه، چیزی که تحریکم کرد به سعید کمک کنم تا آدرس حامد رو گیر بیاره این بود که حامد به من هم قبلاً پیشنهاد دوستی داده بود؛ حالا دیگه ازش متنفر بودم. با رعنا و سعید و سارا یه نقشه کشیدیم. من به حامد pm دادم و بعد از چند روز باهاش قرار گذاشتم. بعد از قرار هم با بچهها دنبالش کردیم و آدرس خونهش رو پیدا کردیم. سعید بعد از اون روز چند بار رفته بود دم خونۀ حامد و با پرسوجویی که کرده بود، فهمیده بود حامد زن داره. یه روز هم با موتور رفته بود دم خونهشون منتظر مونده بود و وقتی زن حامد از خونه اومده بود بیرون، یه نامه بهش داده بود که توش نوشته بود حواست بیشتر به شوهرت باشه. از اون روز به بعد، هربار به گروه سر میزدم و میدیدم حامد داره هنوزم به کاراش ادامه میده دیوونه میشدم. انگار نامۀ سعید کاری از پیش نبرده بود. حامد هر روز بهم pm میداد و من هم درستحسابی جوابش رو نمیدادم تا اینکه یه روز حامد pm داد و دعوتم کرد باهاش برم مهمونی. دیگه جوش آورده بودم، بدون اینکه به بچهها بگم، رفتم دم خونشون و داستان سارا و خودم و همه چی رو برای زن حامد تعریف کردم…(میترا حرکت میکند و از کافه خارج میشود.)
امین: حالا روزی دو ساعت خیلی هم نیست، فکر کنم بشه خاموش کنیم موبایلامونو… هان؟
آرش رو به امین: اسیر شدیم به خدا. من این پروژۀ پارمیدا اس اچ رو تموم کنم اصلاً واسه یه مدت بیخیال میشم موبایل و اینارو.
مهران: پروژۀ چی؟
آرش: من دارم با ایشون حرف میزنم.
مهران چند قدم بهسمت آرش میآید: میگم پروژۀ چی؟
آرش: بچهپررو رو ببینا!
مهران با صدای بلند: تو گفتی پارمیدا اس اچ؟
آرش: چرا داد میزنی؟
مهران رو به امین: یعنی چی پروژۀ پارمیدا اس اچ؟
امین: چه میدونم! یه مدتیه یه اکانت فیک درست کرده به اسم پارمیدا اس اچ، عکس یه دخترم گذاشته پروفایلش، پسرا رو میذاره سر کار.
آرش: نمیدونی چه حالی میده، دیشب تا صبح داشتم با یکیشون چت میکردم، نمیدونی چه چیزایی میگفت پسره!
امین: چی میگفت؟
آرش: حالا بعداً بهت میگم.
مهران: احیاناً اسم پسری که شما دیشب باهاش چت میکردی سیاوش نبود؟
آرش: چرا! تو از کجا میدونی؟
مهران بهسمت آرش حرکت میکند و فریاد میزند: مرتیکه یه ماه منو گذاشتی سر کار؟
آرش با خنده و صدای بلند: اِ…! سیاوش تویی؟ پس چرا اینجا عکست اینقدر خوشگله؟
مهران: اِ…! من چه چیزایی که به این نگفتم دیشب تا صبح! (مهران به موبایلش نگاه میکند.) وای وای وای! (بهسمت آرش حرکت میکند.) داداش اینا رو به کسی که نشون ندادی؟
آرش: نه خیالت راحت.
مهران دستش را دور گردن آرش میاندازد: داداش اینا رو پاک کن، جون من کسی ببینه آبروم رفته!
آرش: تو بودی الان دادوبیداد راه انداخته بودی اینجا دیگه!
مهران: نه بابا، من غلط بکنم داد بزنم سر شما.
آرش: داستان این سقوطِ چی شد آخر؟
مهران: چه میدونم! خودمم نفهمیدم به خدا.
(آرش و مهران از کافه خارج میشوند. امین حرکت میکند و روبهروی دوربین میایستد.)
امین: ما هم آخر نفهمیدیم داستان این سقوط چی شد! اما یه چیزی این وسط خیلی جالبه؛ داستان ماها خیلی شبیه سقوط همین هواپیماست! داریم از این فضا لذت میبریم، اما به نظر من بد نیست از پنجره یه نگاهی به بیرون بندازیم، شاید اصلاً حواسمون نیست و داریم سقوط میکنیم. من یه شب توی خونه نشسته بودم، ازسر بیکاری یه گروه درست کردم و همۀ دوستامو توش Add کردم. اونا هم همین کار رو کردن، همین! بعدش هم یه سری آدم که هیچکدوم همدیگه رو نمیشناختیم خیلی زودتر از اون چیزی که باید، باهم صمیمی شدیم. (امین دکمۀ استاپ دوربین را میزند.)
