

شبهای شهر دیگر تصویر آرام دیروز را ندارد. من بهعنوان سینماگر هم وقتی فیلم میسازم، با صداها و فضای متفاوتی در شب مواجه میشوم که کارکردن را مشکل میکند
گفتوگو با فرزاد خوشدست؛ دربارۀ طرحی از یک معضل اجتماعی در «شبِ شهر» که شاید روزی یک مستند از آن بسازد
گفتوگوکننده
مرتضی اسماعیلدوست
او کیست؟
«فرزاد خوشدست»، مستندساز شناختهشدۀ کشور، سالهاست که در فضای مستند کار میکند و آثار موفقی در حوزۀ آسیبهای اجتماعی تولید کرده که برخی از آنها مثل «خط باریک قرمز» در جشنوارههای فیلم فجر، «سینما حقیقت»، جشن خانۀ سینما و حافظ مورد تقدیر قرار گرفته است. خوشدست برای مستندهای خود چندین جایزۀ بینالمللی دارد.
چرا سراغ او رفتیم؟
فرزاد خوشدست جدا از فعالیت در حرفۀ مستندسازی، بهطور مشخص درزمینۀ معضلات اجتماعی کار کرده و انجام پژوهشهای میدانی و ساخت فیلم از او یک کارشناس ساخته است. وی با توجه به نزدیکیاش با سوژههای بزهکار میتواند تصویری عینی از برخی زوایای شبانۀ تهران ارائه دهد.
برای گفتوگو با او چه محورهایی مدنظر داشتیم؟
با توجه به احاطۀ این مستندساز به بافت پیچیدۀ شهر و اتفاقات نادیدهای که در فضای شبانه رخ میدهد، گفتوگو با فرزاد خوشدست اولاً به سمتوسوی تجربیات او در ساخت مستند در این حوزه رفت. از سوی دیگر، از او خواستیم تا برایمان طرحی از یک معضل اجتماعی در «شبِ شهر» را روایت کند که شاید روزی بسازد.
* با زیست شبانۀ شهری مواجه هستیم که از یک سو تمایل به شبگردی سرخوشانه وجود دارد و از منظری دیگر با شهر ممنوعهای ملاقات میکنیم که بستری برای حیات افرادی است که از خلوت شب برای اجرای اعمال مجرمانه استفاده میکنند. شما بهعنوان مستندنگار چه هویتی برای شهرِ شب ترسیم میکنید؟
بیشتر جرائم خیابانی در شب اتفاق میافتد، چراکه اتمسفر مناسبی برای انواع تخلفات دارد. من میخواهم در اینجا آسیبهای اجتماعی در شب را از بُعد خانواده بررسی کنم. شب زمانی است که پدر و مادر خسته هستند و وقتی به خواب میروند، بچه فرصت مناسبی پیدا میکند تا از خانه بیرون برود و در محله و مناطق مختلف به افراد و گروههایی وصل شود؛ و این زمینهای برای آغاز کار خلاف است. بگذارید که یک نمونۀ دستبهنقد را به شما معرفی کنم که جزو سوژههایم بود. او پسری بود در خانوادهای فقیر که به بهانۀ کار در شب از خانه بیرون میزد و از حاشیۀ شهر به مناطق مرکز و شمال شهر میرفت و به ظاهر سر چهارراهها کار میکرد و شیشۀ ماشینها را تمیز میکرد. معمولاً در تقاطع مناطق بالانشین در ساعات نیمهشب افرادی با خودرو گذر میکنند که از میهمانی برمیگردند و زیست لاکچری دارند و امکان دارد طرف در حالت ناهوشیاری چک پنجاه یا صدهزارتومانی به بچه بدهد که برای فردی که تنگدست است، پول زیادی بهحساب میآید. این اتفاقات در ساعات دوازده تا یک نیمهشب که ماشین گشت اجتماعی هم چندان وجود ندارد. زیاد اتفاق میافتد که چند دختر و پسر جوان در حالت سرخوشی از چهارراه گذر کنند و این فرصتی برای بهدستآوردن پول برای افراد گرفتار است.
بازهم از خاطرات خودم در کار تعریف میکنم. افرادی در کمین هستند که از بچههای دستفروش در شب برای کارهای خلاف استفاده کنند. طرف در پارک به بچههای کار مشروب میدهد و وقتی بچه کلهاش گرم شد و دیگر چیزی نفهمید، از او میخواهد که مشروب و مواد و شیشه و به خصوص کوکائین را به فلان فرد در ماشین برساند. درحقیقت، بچه ناخواسته تبدیل به پیک مواد مخدر میشود. بچهای که قرار بود سر چهارراه کار دستفروشی یا تمیزکردن ماشین انجام دهد، به جایی میرسد که خانوادهاش برای حمل مواد مخدر توسط او به دادگاه فراخوانده میشوند.
* یعنی شما سرمنشأ جرائم را در نابسامانی خانواده میبینید؟
جامعهای که ما داریم در موردش صحبت میکنیم، آموزش ندیده است؛ جامعهای که دو طرف دارد و یک سمت، آدمهای لاکچری هستند و در طرف دیگر، خانواده و بچهای است که از محلههای بسیار فقیرنشین حاشیۀ شهر میآید. این تضاد شدید اقتصادی در دادگاهها به هم پیوند میخورند؛ یکی بچهفقیر است و دیگری دختر پولداری که مواد را خریده و این وسط عامل اصلی اتفاق نادیده گرفته شده و رأس هرم ماجرا گیر نیفتاده است. مشکل اینجاست که بچه ازطریق خانواده آموزش ندیده که چگونه باید زندگی کند. زیست اجتماعی در تهران کار بسیار سختی است؛ این را از من بشنوید که حدود ده سال از بهترین سالهای زندگیام را در حوزۀ آسیبهای اجتماعی کار کردم و مستند ساختم و بهطور ملموس با زندگی آدمها ارتباط داشتم.
من چند سال پیش در حاشیۀ تهران به خانهای رفتم که قدیمی بود و شکل کاملی نداشت. خانوادهای که در آنجا زندگی میکرد شامل دو پسر و سه دختر و یک مادرِ پیر و بدون پدر بود. دو دختر خانواده کارگر جنسی در شب بودند و یک دختر دیگر در زندان زنان قرچک ورامین بهسر میبرد و من ازطریق او با خانوادهاش آشنا شدم. جرم دختر زندانی این بود که تعداد زیادی بستههای شیشه را قورت داده بود و سوار هواپیما به مقصد مالزی گیر افتاده بود. این خانواده یک پسر لاغر با پای شکسته داشت که دم پنجره برایش رختخواب پهن کرده بودند و طی روز به ما نگاه میکرد. فروش مواد مخدر شغل اصلی این خانواده بود، بهطوریکه حتی مادر هم در بالشت خود مواد جاسازی کرده بود. پسر آسیبدیده که مشخص بود سر ماجرای خلافی به این وضعیت افتاده، شبها مواد را از طریق پنجره به افراد میرساند و پول مواد هم کارتبهکارت میشد. در واقع کاسبی این جمع در تاریکی شب اتفاق میافتاد و از آنطرف افرادی از مناطق مختلف برای خرید میآمدند. اتمسفر این خانواده را بعدها من در فیلم «ابد و یک روز» دیدم. البته مستندی که من میخواستم از این خانواده بسازم اصلاً مجوز نگرفت.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.