

ساعت یازده و نیم شب بود که صدایم کردند، قرار نبود برای اجرا بروم، چون خانوادۀ مقتول گفته بودند که رضایت میدهند. صدایم که کردند، قلبم ایستاد. آن شب هزار بار قلبم ایستاد
دو گپوگفت تلخ با مردانی که میدانستند آخرین شب زندگیشان را زندهاند!
گزارشگر
زهرا طاهری
یک در دو، اندازۀ اتاقی بود که با بازشدن در آهنیِ رنگورورفتۀ سبزی پدیدار شد، اتاقی با کف موزاییک و دیوارهایی که رنگش در تاریکی مشخص نبود؛ برای آنها هم فرقی نداشت، قرمز، آبی، سفید و حتی مشکی باشد، در آن زمان و موقعیتی که بودند، دیوارنوشتها، قاب، پنجره یا هر چیز دیگری چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که آنجا آخرین چهاردیواریای بود که در عمرشان میدیدند. دیگر بعد از آن هرچه بود، تصویر سرد و بیروح میلهای آهنی که طنابی با گرهای خاص از آن آویزان شده بود، جلو چشمهایشان جان میگرفت. اتاقی سرد، آنقدر سرد که حتی در چلۀ تابستان هم سوز سرمایش به صورتهایشان میزد، سرمایی که نه از فصلها که از بوی مرگ بود. شاید اگر نگهبان بخش سوئیت نبود و کمکشان نمیکرد که پا در اتاق بگذارند، هیچکدامشان قدرت پیدا نمیکردند که وارد شوند.
«انفرادی»، «سوئیت»، «مجردی»، «بند 10» … شاید هم «اتاق مرگ»، اسمهای این چهاردیواری است. ابعاد اتاقها در زندانها متفاوت است، اما کدام محکوم مینشیند حساب کند چند موزاییک زیر پایش قرار دارد، یا کدام نجاتیافته از مرگ، گلایه میکند که اتاقی که من برای انفرادی رفته بودم از اتاق فلان زندان کوچکتر یا بزرگتر است؟
برای هر قدمی که آن شب برمیداشتند تا فاصلۀ کوتاه چند موزاییک تا ورودی اتاق را طی کنند، بیشک نیروی زیادی خرج میکردند؛ انگار وزنههای صدتُنی به پاهایشان وصل کرده بودند. دوازده ساعت، وقت طلایی آنها بود تا پایان زندگیشان، تا لحظاتی قبل از طلوع خورشید که حکم مجازات اجرا میشد. با تمام سختیها بازهم راضی بودند شب تلخ سوئیت تمام نشود؛ شب برای اینان حالا معنایی دیگر دارد، کسانی که یقین داشتند که قرار نیست صبح فردا را ببیند. این روایتها از مردانی است که از آخرین شب زندگیشان زنده برگشتند.
ارزشمندترین هدیه
شهرام، مردی با موهای جوگندمی، چروکی عمیق پای چشمش که کمیِ سنوسالش را بیشتر از سیوسهسالی که شناسنامه نشان میدهد، فریاد میکند. او یکی از مهمانهای سوئیت شبانۀ زندان بود، مهمانی که در اوج ناباوری راهی انفرادی شد و در اوج ناباوری نهایتاً با رضایت شاکیان مواجه شد.
«شانزده سال قبل، خواهرم که از خانۀ شوهرش قهر کرده بود به خانۀ پدرم پناه آورد.» شهرام با این جمله صحبت را آغاز میکند. حالا چند سالی از آن روزهای تلخ گذشته و گرچه برایش سخت است از تلخترین لحظۀ زندگیاش صحبت کند، اینطور ادامه میدهد: «خیلی نگذشته بود که دامادمان به همراه چند نفر به در خانهمان آمدند و درگیری بالا گرفت. تعدادشان زیاد بود و من برای دفاع از خودم و ترس ازاینکه در دعوا کتک نخورم، چاقویی را برداشتم. ایکاش هرگز آن چاقو همراهم نبود. به خودم که آمدم، چاقوی خونی در دستم بود و شوهرخواهرم روی زمین افتاده بود. فرار کردم، اما در نهایت پس از سالها فرار بازداشت شدم و حکم قصاص برایم صادر شد.»
از او خواستیم برایمان از شبی که با گذشت سالها هنوز هم لحظات آن را از یادش نبرده است، بگوید، برگردد به سال 95، شبی که قرار بود آخرین شب زندگیاش باشد.
«مگر صبح میشود! مگر زمان میگذرد! هر یک لحظه برایت چند ساعت میگذرد!» این جملات را با تلخی میگوید و بعد سکوت طولانی بینمان حکمفرما میشود. نمیدانم سکوتش برای چیست، یا دارد آن شب وحشت را مرور میکند، یا به مصداق شعر سعدی، «ما را به سختجانی خود این گمان نبود»، میاندیشد. از خودش تعجب کرده که چطور تاب آورده است. بالاخره به انتظار پایان میدهد: «چطور بگویم چه بر من گذشت؟ امیدوارم برای هیچکسی پیش نیاید، اما کلام برای بیان این حس پیدا نمیشود، واقعاً هیچ کلمهای در وصف آن شب نمیگنجد؛ فقط میدانی که با پای خودت میروی تا بمیری و مرگ را تجربه کنی. ساعت یازده و نیم شب بود که صدایم کردند، قرار نبود برای اجرا بروم، چون خانوادۀ مقتول گفته بودند که رضایت میدهند. اما مرا که صدا کردند، قلبم ایستاد. آن شب هزار بار قلبم ایستاد. صبح اولیای دم نیامدند و زندگی را که باارزشترین دارایی بود به من هدیه دادند. من جان عزیزشان را گرفته بودم و آنها به من جان بخشیدند.»
بیست و چهار ساعت قبل از سوئیت
صدای پخپخ بلندگو که در بندها میپیچد، دل زندانیان هُری پایین میریزد. معمولاً روزهای قبل از اجرای حکم، بلندگو و صدایش برای آنها معنایی جز طنین ناقوس مرگ ندارد. فرقی نمیکند، چه رضایت گرفته باشند، چه محکومانی باشند که در انتظار اجرای حکمشان روز میشمرند. روزهای زندان باعث شده بود که باهم رفیق شوند؛ اسم یکی را که صدا میزنند، انگار اسم همه را صدا میزنند.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
قیمت: 5,000 تومان
