

سر برمیگردونی میبینی که یکی رو با آبشار خون انداختن روی برانکارد. همه هم جوونهای کم سن و سالَن که روی هم قمه کشیدن و زدن خودشون رو ناقص کردن
گپوگفتی نیمروزه با مردمانی که بخشی از هویت محلهشان، گروگان اراذل و اوباش است
روایتگر
سید اسماعیل کاظمی
City of God,2002
دستش را که برداشت، تو گویی که بندی شکسته شده باشد؛ پسآب قهوهای رنگی با حوصله و از سر صبر، از میانۀ گلوی باریک و کوتاه فلزی قلیان راه گرفت تا این که خودش را میانۀ تُنگ آبیرنگ ظریفی که نقشبرجستههای لوزیشکل سادهای داشت، ول کند. دستی که زیر «سری» خوانسارِ نمدار را گرفته بود، تتوی بیقواره و زمختی داشت که طرح تکراری کلیاش، شکوهای تکخطی از رفاقت بود. در سالن که راه میرفت، انرژیاش را صرف بلند کردن پا نمیکرد، تنها دمپایی تیرهاش را روی سرامیکهای خاکذغالگرفته و تیره میکشید. لخلخ دمپایی کف قهوهخانه، تنها صدای اجابت درخواستها بود.
پیرمرد بغلدستی من، نعلبکی را مثل سقفی بر استکان کوچکش گذاشت، کاغذی را رول کرد، داخل استخوانی لب قلیان گذاشت، گوشۀ آن را پاره کرد، «لبی» کاغذی را کنج لب گذاشت و سوت آغاز قهوهخانه نشینیاش را با اولین کام، کشید. نزدیک به دخل نشسته بودم. بنابراین، خیلی واضح و رسا صدای «آقا یاسر» صاحب قهوهخانه را میشنیدم؛ هرچند که بهقدری بلند صحبت میکرد که حتی اگر بیرون، در پیادهرو به عنوان عابر هم رد میشدم، در میانۀ همهمۀ خیابان هم میتوانستم صدای او را بشنوم:
دقیقاً کنار شیشههای قدی مغازه که میز کناری من میشد، دو نوجوان نشسته بودند که گاهی صدای بلند کلیپ دیدنشان با تذکر قهوهچی خاموش میشد. سرجمع، جفتشان روی هم، سی و چهار پنج سال سن نداشتند. جفت با هم شکل هم پوشیده بودند. کتانی سهخط آدیداس، بندهایی که بسته نشده بود و تنها از بغلها، به کنارههای پاهایشان چپانده شده بود و یک شلوار شش جیب. یاسر که رفت دنبال رفع و رجوع کارهای بر زمین مانده، پچپچشان شروع شد. گوش من هم ناخواسته میزبان بخشی از گفتوگویشان شد:
شلنگ را میپیچم دور قلیان و راه میگیرم که بروم. شاید باز هم برگردم؛ اما فعلاً باید چرخی بزنم و گفتوگو کنم. اینجا محلهای معروف به شرارت در پایانیترین نقطهای از غرب است که هنوز میتوان به آن حوزۀ استحفاظی استان تهران گفت. سفر ما برای اینکه بدانیم حضور اشرار در محلاتی که به این نام شهرهاند، چه تبعاتی دارد، از این قهوهخانۀ نقلی آغاز میشود.
اوشاخلاری!
ماشین را گوشهای پارک میکنم. یک قوطی دلستر تلخ میگیرم و روانۀ پارکی میشوم که میبینم چند جوان و نوجوان به صورت کفتری، سوار بر نیمکت نشستهاند. نیمکتشان دقیقاً زیر سایۀ درختان کمجان پارک است و رشحاتی از آفتاب گرم پیش از تمایل به داغ قبل از ظهر، به سروکلۀ بچهها میخورد. یک نیمکت دیگر دقیقاً کنارشان هست که کاملاً زیر آفتاب است. چارهای نیست! بیتفاوت رویش مینشینم و دلستر را مزهمزه میکنم تا ببینم چطور سر صحبت را به بهانهای باز کنم. پیش از آنکه سرم از فکر کردن به آغاز بحث، همگام با بالاتر رفتن جذب آفتاب داغ جوش بیاورد، یکیشان با متلکی سر صحبت را باز میکند:
چی از این بهتر میخواستم؟ پی بحث را میگیرم. «نه داداش؛ من اهلش نیستم.»
یکی دو کلمۀ دیگر که پیش میرویم، میپرسد که از کجا آمدهام و کار و بارم چیست. کمی این پا و آن پا و مختصری منمن کردم و نهایتاً با یک «دانشجوام» مستأصل بحث را یک قدمی پیش بردم. تا شنید که دانشجویم، انگاری که منتظر بود تا سر درددلش را باز کند. از رفیقش که پایین روی نشیمنگاه نیمکت نشسته بود، با یک ضربۀ بیصدا به پهلو، یک نخ مونتانا گرفت، آتش زد و دستش را مثل رنده، با سرعت داخل موهایش عقب و جلو کرد. انگاری که میخواست کلی کلافگی و خاطره را بتکاند. یکی دو کلمهای باهم اختلاط کردیم. درس را نیمهکاره تمام کرده بودند و کار و بار درست و حسابیای نداشتند. همانی که ابتدا با من وارد گفتوگو شد، سربحث را دست گرفته بود:
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
قیمت: 5,000 تومان
