
سازۀ پیچیدۀ فردگرایی!
یادداشت دبیر تحریریه
دبیر تحریریه
کیاوش کلهر
«چطور توقع دارین در جایی که خودتون چیزهای مهم رو توی اولویت نمیذارین و درست رفتار نمیکنین، نجات داده بشین؟»
«پیگی» کاراکتری کارراهانداز و مطیع است که فهمیده در جزیرهای که از آن هیچ راه ارتباطیای به بیرون نیست و تعدادی بچه که تا دیروز، درگیرودار مسائل و دنیای کودکانۀ خودشان بودند، حالا در آستانۀ بدل شدن به هیولاهایی خونخوارند که تنها به نفع آنی و کامجویی پیش پای خود نگاه میکنند؛ تنها راه فرار از وضعیت بغرنج پیش آمده آن است که همه، برای از دست نرفتن کورسوی نجات، مختصری دست از خودخواهی ذاتیشان بردارند و با کار هماهنگ و اجماع همگانی، تلاش کنند تا راه نجات و ارتباطی به بیرون بیابند. رؤیایی که در انتهای کتابِ «سالار مگسها»ی ویلیام گلدینگ نهایتاً تعبیر میشود؛ اما بدون «پیگی».
«سالار مگسها» در ایامی نوشته شده که نهایتاً کمتر از ده سال از جنگ جهانی دوم گذشته است و جهان، زیر سایۀ تهدیدهای روزافزون و فزایندۀ تهدیدهای فرسایشی و نابخردانۀ جنگ هستهای از نوع «دکتر استنرج لاو» قرار دارد. جهان که تازه از پس مصیبت جنگ جهانی دوم، که به نظر میرسید غایت ددمنشی و بنبست اخلاقی و فلسفی باشد، برآمده، حالا برای آینده نیز، نهتنها بوی بهبود ز اوضاع جهان نمیشنود، که خود را گرفتار در کابوسی هولناکتر، یعنی نابودی با بمبارانهای مداوم هستهای میبیند.
ویلیام گلدلینگ در چنین جهانی، باز هم به پرسشی مناقشهبرانگیز، یعنی «چیستی طبیعت و سرشت انسان» رجوع و تلاش میکند تا با خلق انبوهی از استعارهها، علت مشکلات جهان را نه در عینیات بیرون که اتفاقاً برآمده از خبث طینت نوع انسان جستوجو کند. او با خلق یک موقعیت فرضی، که در آن کودکانی به دلیل سقوط یک هواپیما در یک جزیرۀ برهوت تنها میشوند، تلاش میکند تا با نگاهی هابزی به سرشت انسان، مفاهیمی مانند قانون، اقتدارگرایی، نفعجویی و از همه مهمتر فردگرایی را بکاود. شاید قلب نگاه گلدلینگ به فردگراییِ انسان را بتوان در طنین همان جملۀ آغازیه یافت. جایی که کاراکتر پیگی، از رفتار غیرمآلاندیشانه و نفعجویانۀ دیگر بچهها به تنگ آمده است و با عتابی از آنان میخواهد که به این بیاندیشند که اگر قرار است نجات پیدا کنند، باید این فردگرایی و رفتار غیراجتماعی را در کنجی قرار دهند. پرسش گلدلینگ، پرسشی ورای زمان و مکان است. پرسشی است که هم امروز میتوانیم آن را از خودمان بپرسیم و از پاسخ احتمالی آن بیم داشته باشیم. چطور میتوان در جهانی محاصره شده با انبوهی از گزارهها و الگوهای فردگرایانه، امید نجات داشت؟ ما از کدام الگوها و گزارهها سخن میگوییم؟
فردگرایی چنان با استخوان و جان انسان مدرن درآمیخته است که شاید واشکافی آن را مسامحتاً بتوان واشکافی تمام پیکرۀ انسان مدرن دانست. پیکرهای که هستیشناسی، سیاست، اقتصاد، جامعهشناسی و رانههای اخلاقی مختص به خود را دارد. گزارههای هرکدام از این حوزهها نیز سازوارهای میسازند که از یک نظم همبسته و دیالکتیک تبعیت میکنند. مجموع این سازه که گزارههای آن، درنهایت منتج به رفتارهایی عینی و عملی میشود، تعین فردگرایی در جامعه است. پیش از آن که به بحث صورتبندی اجزای این ساوزاره وارد شویم، مطلوب است تا یادآوری کنیم که محل بحث ما نه فردگرایی اخلاقی که بیشتر فردگرایی خودشیفته و خودخواهانه است. تفصیل و جزئیات این دوگانه را میتوانیم با هم در ادامۀ مباحث این شماره مرور کنیم.
برای آنکه این سازه را بهتر بشناسیم باید تلاش کنیم تا جهان فردی و اجتماعی مدرن را با توسل به گزارههای فردگرایانه رمزگشایی کنیم. فردگرایی در ساحت معرفتشناسی، وضعیتی را رقم میزند که براساس آن، مفاهیم و قوانین اجتماعی تنها در صورت وضع شدن برای «فرد» معنادار میشوند. این بحث اما قرار نیست که در توقفگاه معرفتشناسی فردگرایی بماند. آنچه برای ما مهم است، تعین رفتارهای اجتماعی «سوژۀ فردگرا» است. فردگرایی در وضعیت خودشیفتۀ آن، انسانهایی میسازد که مختصات مخصوص به خود را دارند. این انسانها از عارضهای رنج میبرند که شاید «منمداری» را بتوان تعبیر کمی شفافی برای آن دانست. متر و سنجۀ هر تصمیمی در وضعیت فردگرایی خودشیفته، بیشینه کردن نفع شخصی است. انسانها جامعه را نه عرصهای برای همکاری متقابل و متضمن بهره بردن همگانی، که وضعیتی میدانند که باید بهتنهایی بکوشند تا علاوه بر آن که از موج حملات گزندۀ نفعجویانۀ همنوعانشان جان سالم به در ببرند، در عین حال نفع شخصی را نیز حفظ و بیشینه کنند. جامعه به جای آنکه سمت و سو و افق همکاری و همیاری داشته باشد، عرصۀ بیتفاوتی و ستیز، در قالب لفظ مؤدبانۀ رقابت و حذف میشود. انسانها در چنین وضعی میکوشند تا با پیشانداختن مدام خود، مانع از آن شوند که «دیگری» که حالا برچسب رقیب دارد، نفع آنان را تحدید کند. این بیرحمی اما دامن خانواده را هم میگیرد. در سنجۀ سود و زیان فردی، هر آنچه که مانعی برای ارتقاء و بیشینه کردن سود باشد، باید پس رانده شود؛ حتی اگر این موانع از جنس عواطف خانوادگی یا مسئولیت تشکیل زندگی باشد. روابط عاطفی که پیشتر پایدار شکل میگرفتند و در قالب ازدواج تعریف میشدند، بدل به شبکۀ متنوع و کمدوام روابط ارضای آنی امیال میشوند و کارکردهای عاطفی و حمایتی خانواده نیز به نهادهای رقیب در جامعه واسپاری میشود.
در چنین وضعیتی، سخن راندن از «ما»ی جمعی اگر به ریشخندی از جنس «مردم چه دلِ خوشی دارن» حوالت نشود، حتماً سرنوشتی بهتر از بیتفاوتی و مسکوت ماندن نخواهد داشت. جامعه دیگر بهمثابه یک پیکرۀ ارگانیک، که اجزایی را سامان داده است که این اجزا در نهایت روی به هدفی والاتر دارند، دیده نمیشود. در نهایت مجموعی از افراد را شامل میشود که در تلاش برای بیشینه کردن سود خود و ایجاد هرچه بیشتر «تمایز»، بهسردی شبکۀ روابط سنتی خود را با جامعه، خانواده، محله، همسایه و قوم خود میبرند. بزرگترین قربانی این از دست رفتنِ «ما»ی جمعی، مفهوم میهن و احساس تعلق به آن است. مفاهیمی مانند میهن، وطن و خاک کشور که روزگاری جانبازی در راهش فخر و ارزش تلقی میشد، دیگر بدل به مفاهیمی کهنه میشوند که تنها از زاویۀ کارکردی به آنان نگریسته میشود. ارزش وطن به میزان خدماتی که میتواند به یک نفرِ مشخص بدهد فروکاسته و احساس تعلق به آن اتفاقاً ضدارزشی آشکار و عقبمانده خوانده میشود. مهاجرت در چنین وضعیتی میتواند بهمثابه پاسخی در دسترس رخ بنمایاند. چندبار شنیدهایم که افراد در جایگاههای شغلی و سنوسال مختلف جملاتی از این دست را بر زبان راندهاند که «من یک بار به دنیا اومدم و باید از زندگیم تمام لذت رو ببرم. اگر ایران شد که چه بهتر، نشد هر جای دیگری. درست کردنش باشه برای باقی.»
افراد و در نهایت درک عمومی مردم از زیستن در چنین شرایطی نیز نهایتاً به یک اجماع عمومی بر سر لذتگرایی و زیستن در لحظه خواهد رسید. تنها چیزی که اصالت دارد، کششهای آنی «من» است و هر چیزی برای آن که معتبر باشد، باید ابتدا نسبت خود را با ارضای آنی میل یا هدیۀ آتی نفع مشخص کند. بدیهی است که بزرگترین قربانی در چنین وضعی، حیات عمومی و مشارکت سیاسی است. قدِ خواستهها تنها به بلندی حدود زندگی شخصی است و امر معتبری نمیتوان یافت که افراد جامعه برای آن مشارکت را برگزینند. این بیتفاوتی به سیاست البته خاستگاهی متقدم دارد. سرِ طفل بیتفاوتی، ابتدا در جامعه و رفتارهای اجتماعی بریده شده و جسم بیجان آن، تنها برای تشییع به سیاست رسیده است. بیتفاوتی عمومی هم ردِ مشخصی دارد. جامعه به وضعیتی دچار میشود که معتبرترین پاسخ نسبت به هر کنشی را میتوان با دو پرسش سرکوبکنندۀ «به من چه؟» و «به تو چه؟» داد.
برای آن که افراد در این وضعیت دچار فروپاشی روانی نشوند، حالا لازم است تا به میزان مشخصی، مخدر به خون جامعه تزریق کرد. برای بیرون ماندگان از فرآیند خشن رقابت طبیعی که در جامعه جریان دارد و برای مهار سویههای خشونت آن، روانشناسیهای انگیزشی و زرد در کنار شبهادیان و معنویتهای نوظهور تجویز میشود. روانشناسیهای زرد، رانۀ اصلی تقویت گزارههای فردگرایانه برای عموم جامعه است. مخاطب این روانشناسیهایِ انگیزشی، قرار است باز هم دیگران را به چشم رقیب خود ببیند و در جهت بیشینه کردن هرچه بیشتر سود خود بکوشد؛ با این تفاوت که حالا اگر از دایرۀ برندگان نیز خارج شد، مقصر نهایتاً خود او است. خاصیت تخدیری این دو بال، یعنی روانشناسیهای زرد و عرفانهای نوظهور در تکمیل یکدیگر، علاوه بر تقویت گزارههای فردگرایانه در جامعه، بیخطرتر کردن هرچه بیشتر آن نیز هست.
بدیهی است که اخلاق و دینداری نیز از دم این تیغ مضرس بهآسانی میگذرند. فضیلتهای اخلاقی مانند سخاوت، نوعدوستی و انصاف، با برچسب سادهلوحی طرد و رذیلتهای اخلاقی مانند طمع، کلاهبرداری و فرصتطلبی نیز با روتوش «زرنگی» به عنوان مترِ مورد اقبال جامعه جایگزین میشوند. دینداری نیز بهتبع اخلاق، متزلزل خواهد شد. دین دستخوش تجدیدنظر میشود و دینداری در ابعاد اعتقادات و مناسک، هرچه بیشتر کمرنگ یا نهایتاً فردی و غیرمناسکی میشود. در نهایت ما نه با یک جامعه که درواقع با یک کاریکاتور آنومیک از اجتماع مواجهیم که قانونگریزی فضیلتِ ممدوح و احترام به قواعد در آن قبیح است. افراد قانون را تنها سدی بر زیادهخواهی خود میبینند که نفع آنان نه در تبعیت از قانون که اتفاقاً در کنار گذاشتن آن است.
بهدشواری میتوان برای این وضعیت و تکثیر این ایده در جامعه نقطۀ آغاز یا فراز دقیقی یافت، اما مسامحتاً میتوان چنین صورتبندی کرد که بخشی از جامعۀ ایران، در نتیجۀ فشارهای روزافزون اقتصادی از یکسو و عرفیتر شدن سبک زندگی و پذیرفتن الگوهای فردگرایانه از سوی دیگر، در حال درغلتیدن در این وضعیت است. تمام آنچه در این مختصر بر آن مرور شد، کموبیش خود را به اشکال و صورتهای مختلف در جامعۀ ایران نشان داده است. شاید در حال حاضر تنها بتوانیم بر سر میزان یا شدت فردگرایی در جامعۀ ایران و نه لزوماً نفس وجود آن صحبت کنیم.
فردگرایی را، که به عنوان موضوع بررسی این شمارۀ اندیشۀ آینده انتخاب شده، میتوان بنایدۀ لیبرالیسم دانست. بحث ما اما قرار نیست که ورودی کسلکننده و تکراری به ابعاد همواره تکرار شدۀ آن باشد. سخن برای گفتن زیاد است و امید تغییر و بهبود از راه تکرار مکررات کم؛ پس ما هم به این دلیل و هم بنا به وفاداری به سنت مجله، یعنی پرداختن به مسائل اجتماعی ایران، قرار است فردگرایی را با برشی از جنس جامعهشناسی در نسبت با میدان جامعه بحث کنیم. دشوارترین پیچ این شمارۀ اندیشۀ آینده، بدل کردن مفاهیم ذهنی و غیرقابلدستهبندی عینی، به مصادیق روشن و قابل لمس بود. تا اندازهای تلاش شد تا بر این مشکله فائق آییم و تمام هم تحریریه آن بود تا این مفاهیم را از حصر آکادمیک بیرون بکشیم و رختی از عینیت
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.