
امیدوارکنندهترین راهحل در برابر شیوع بالای تنهایی، بهبود اعتماد اجتماعی است، اما هیچ راهحل سریعی برای ترمیم اعتماد اجتماعی از دست رفته در مقابل تنهایی وجود ندارد
گفتوگویی از تنهایی تا فردگرایی، با لارس اسوندسن، فیلسوف نامآشنای نروژی
گفتوگوکننده
علی کاکادزفولی
او کیست؟
لارس اسوندسن (Lars F. Svendsen) فیلسوف و نویسندۀ نروژی و استاد فلسفۀ دانشگاه برگن است. شهرت اسوندسن به خاطر نوشتن کتابهای فلسفی به زبان ساده است و تاکنون کتابهای متعددی از جمله فلسفۀ ترس، فلسفۀ ملال، فلسفۀ فشن، فلسفۀ بدی، فلسفۀ آزادی و فلسفۀ تنهایی نوشته است. او در کتابهایش به موضوعاتی میپردازد که مسئلۀ بخش زیادی از انسانها است و به همین خاطر از این کتابها اغلب در جهان و ایران استقبال زیادی میشود.
چرا سراغ او رفتیم؟
لارس اسوندسن در کتاب فلسفۀ تنهایی به موضوع تنهایی پرداخته و ضمن بررسی گونههای مختلفی از تنهایی بر فردگرایی نیز متمرکز شده است. از این جهت، این نویسنده کوشیده بین فردگرایی و جنبههای مختلف زندگی انسان نظیر عشق و سیاست ارتباط برقرار کند و وضعیت انسان مدرن امروزی را در نسبت با خود و دیگران تحلیل نماید.
برای گفتوگو با او چه محورهایی مدنظر داشتیم؟
مباحثی که در کتابهای اسوندنسن مطرح میشوند معمولاً دربرگیرندۀ جنبههای کلی انسان امروزی هستند؛ بنابراین هرکسی در هرجای جهان میتواند کتابهای او را مطالعه کند و از آنها بهرهمند گردد. اما جامعۀ ایران به دلیل دارا بودن ویژگیهای خاص فرهنگی و اجتماعی از جنبههایی، مسائل منحصر به خود را دارد. ما در این گفتوگو سعی کردهایم تا دیدگاههای این متفکر مشهور را از این زوایه جویا شویم.
اما باید توجه داشت که آنچه در ادامه خواهید خواند، گزارهها و احکامی است که تحت تاثیر باورهای غربی صادر شدهاند و هیچکدام از آنها لزوماً مورد تایید اندیشۀ آینده یا گفتوگوکننده نیستند. از سوی دیگر، آنچه در گفتوگو به عنوان «فردگرایی» تعریف و البته تایید شده، گونهای تحت عنوان «فردگرایی اخلاقی» است و وجه خودشیفته و مضر آن، مورد بررسی قرار نگرفته است. تمایز دقیق میان این دو سویۀ فردگرایی، را میتوانید در میان مصاحبهها و یادداشتهای این شماره بهخوبی بیابید.
طبیعتاً استفاده از نگاه کارشناسان خارج از ایران با این هدف دنبال میشود که نشان دهیم زوایای نگاه به یک موضوع واحد، براساس زمینههای فرهنگی متفاوت، میتواند چه میزان تفاوت یا اشتراک را پدید آورد.
در پاسخ به سؤال شما باید بگویم که اول؛ من فکر میکنم که فلسفه قرار نیست تنها به مسائل فیلسوفان حرفهای بپردازد. بلکه باید به موضوعاتی هم که مربوط به افراد عادی است و مسائل کسانی که فیلسوف حرفهای نیستند نیز توجه کند. فلسفۀ اصیل به مسائل انسانی میپردازد؛ نه فقط مسائل آکادمیک. موضوع تنهایی هم از آن دسته مسائلی است که همۀ انسانها به شکلی با آن ارتباط داشته یا با آن درگیرند. دوم؛ من پیشتر، کتابی با عنوان فلسفۀ آزادی در مورد آزادی نوشته بودم و در قسمت آخر آن کتاب به این فکر میکردم که آیا برخی سوءتفاهمهای مدرن از آزادی -که در آن تعهد واقعی به دیگران مانعی برای آزادی تلقی میشود- باعث افزایش میزان تنهایی افراد میشود یا خیر؟ من در آنجا دربارۀ چیستی معنای آزادی و تشخیص آن بحث کردم و ارتباط آن با شخصیت و هویت فرد را مورد مداقه قرار دادم. از نظر من، در عصر حاضر معنای آزادی به طور تنگاتنگی با مفهوم فردیت گره خورده است. شما به دنبال آزادی هستید، اما وقتی آن را داشته باشید، تازه باید به این فکر کنید که قرار است چه تصوری از خودی که میخواهید باشید، داشته باشید. امروزه کمتر آشکار است که فرد باید چه نوع فردی بشود، زیرا انتخابهای گوناگونی پیش روی او است. اما این بدان معنا نیست که همۀ انتخابها به یک اندازه خوب هستند. ارزیابیهای بهتر و بدتری برای ایجاد هویت و زندگی معنادار وجود دارد و تعیین اینکه چه نوع زندگی باید داشته باشد، کار آسانی نیست. بنابراین نیاز بود تا به طور مجزا به مسئلۀ فردگرایی که خود انواع مختلفی از تنهایی را دربرمیگیرد، بپردازم. سوم اینکه این ادعا که ما در حال تجربۀ نوعی اپیدمی تنهایی هستیم، نسبتاً شایع شده و رسانههای جمعی زیاد به این موضوع میپردازند. اما این تنهایی اغلب با فردگرایی اشتباه گرفته میشود. به همین خاطر من میخواستم با نوشتن این کتاب این موضوع را بررسی کنم که آیا واقعاً این ادعای رسانههای جمعی حقیقت دارد یا خیر. جالب است که وقتی شروع به انجام برخی تحقیقات مبتنی بر واقعیت کردم، به سرعت مشخص شد که بیشتر چیزهایی که فکر میکردم در مورد تنهایی میدانم و مبتنی بر گزارههای رایج موجود در رسانهها بودند، در واقع کاملاً اشتباه بوده است؛ بنابراین قطعاً باید به این مطالب عمیقتر میپرداختم و آنها را دقیقتر و مفصلتر بررسی میکردم. من در کتابم انواع مختلفی از تنهایی را مورد توجه قرار دادهام. از جمله اینکه نسبت تنهایی و فردگرایی را توضیح دادهام و فکر میکنم شما هم در این گفتوگو بیشتر روی مفهوم فردگرایی تأکید دارید.
از نحوۀ بیان سؤالتان به نظر میرسد که نسل قدیم در دنیای سنتی و نسل جوان در دنیای فراسنتی زندگی میکنند. تنها راه پیش رو، تلاش برای ایجاد وابستگیهای جدید به دیگران و یافتن معانی جدید برای زندگی است. نه اینکه افراد مدام بخواهند در حسرت چیزهایی که از دست رفته زندگی خود را سپری کنند. برای مثال، ممکن است دلتنگ باشید، اما دیگر نتوانید به خانه برگردید. پس دلتنگی چیزی است که وجود دارد اما لزوماً به این معنا نیست که یک بیماری است و نیاز به درمان دارد. دلتنگی برای گذشته هم چیزی شبیه به همین است؛ چیزی است که وجود دارد و باید بودن آن را پذیرفت. فردی که به این نوع از آگاهی میرسد که میتواند در چارچوبی غیر از سنت قدم بردارد و امکانهای جدید زیستن را درک کند، با مسائل جدید و چالشهای دیگری روبهرو خواهد شد. چون فرد میخواهد جهتگیری خود را در زندگی مشخص کند و به هویت جدیدی برسد، در این مسیر به جای پذیرش صرف، پاسخهای نسلهای قبلی و پذیرفتن آنچه برای آن نسلها مهم بوده، با مسائل جدیدی مواجه میشود. بنابراین در جامعۀ جدید هر فرد، موضوعات مهم خود را خودش تعیین میکند و برای یافتن پاسخهای منحصر به فرد برای آنها تلاش میکند. اما جوامع سنتی درک بسیار واضحتری از آنچه باید در زندگی مهم و در اولویت باشد ارائه میدهند، زیرا سنت امکان انتخاب را محدود میکند و اغلب هم دانش زیادی در مورد سایر سبکهای زندگی ارائه نمیدهد. بدیهی است که در چنین جوامعی استقلال کمتری وجود دارد؛ اما یافتن معنای زندگی آسانتر است. زیرا این معنا از قبل تعریف شده و نیازی به جستجوی آن نیست. با این حال، در جوامع پساسنتی، بافت اجتماعی به طور قابل توجهی کثرتگرایانهتر -یا تکهتکه- است و بنابراین ارزیابیهای فردی ما ممکن است برای همگان چندان مبرهن و واضح نباشند و چندان هم بدیهی به نظر نرسند. در عوض، تا اندازۀ زیادی بستگی به انتخابهای قاطع خودمان دارند.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.