

داستان شبهای خلازیر همین «رؤیای کارتنخوابهاست»، رؤیایی که بهانهای و التماسی برای طلوع صبح است. کارتنخواب، شبهای بلند زمستان را با همین رؤیاها بهسر میبرد
چند ساعتی همنشینی با بیخانمانهای منطقۀ خلازیر که شبها را به سختی صبح میکنند
راویی
عباد محمدی
توضیح صحنه:
شب – خارجی – اتوبان آزادگان
یک کلاه سرمهای دارد که وقتی پشت موتور مینشیند، برای آنکه سینوزیت وبال گردنش نشود، آن را دقیقاً مماس با ابروهایش پایین میکشد. موتورش را روشن کرد و از در پارکینگ ساختمان خردمند بیرون آمد. نیمساعتی راه دارد تا به خانه برسد، لباس عوض کند، موتورش را بگذارد و راه بیفتد تا به قراری که برای آخر شب دارد، برسد. سوز سرمای آخرین روزهای زمستان، پشت موتور مثل شلاق به صورت راوی برخورد میکند. شب به نسبت ساعت نه هنوز هم شلوغ و پرتردد است. ساعت به دوازده و نیم که میرسد، راوی همراه با گروه حالا درحالیکه وویس رکوردرش را چک میکند که سالم باشد، سر به پنجرۀ ماشین تکیه داده است و انتظار میکشد تا به مقصد برسند. خانهها، مغازهها و باقی ماشینها مثل خط نور محوی تنها از مقابل چشمانش میگذرند و انتظار، احساس خستگیاش از کار روزانه را هم بیشتر کرده است. ساعت کمی از یک که میگذرد، میایستند. در میانۀ پارس بیامان سگها، بوی تند آشغالها، درحالیکه سوسوی آتشهای پراکنده در هر گوشهای به چشمش میآمد، دوروبر را برانداز میکند، مختصری بهتزده میشود و بلافاصله تلاش میکند تا خودش را بیابد. ساعت از یک و نیم گذشته است و ما در قلمرو بلامنازع کارتنخوابهای تهران، خلازیر هستیم.
بهمن ۱۴۰۰؛ هوا بهشدت سرد است. اخیراً با گروهی آشنا شدهام که از اقشار آسیبدیده حمایت میکند و امشب قرار است به همراه گروه راهی منطقهای به نام «خلازیر» شویم. اوایل شب است که گروه آمادۀ رفتن میشود. شوق و شور اعضای گروه که عمدۀ آن را جوانان متمکن تشکیل میدهند، برایم جالب است! آنچه توانسته اعضای گروه را بهوجد آورد، بدون شک این چند بسته غذای گرم و چند تکه چوب نیست؛ همین مسئله شاید قرار است نخستین سرنخ سوژۀ امشب باشد.
پاتوق اول
مسیر آزادگان به غرب را طی میکنیم. بوی مشمئزکنندهای درون ماشین میپیچید، همان بویی که در ورودی تهران و دقیقاً بعد از فرودگاه امام خمینی (ره) آن را حس میکنید. این نخستین نشانۀ ورود به خلازیر است؛ بویی که لحن خوشامدگویی عجیبی دارد!
از اتوبان آزدگان به راست گردش میکنیم و وارد خلازیر میشویم، حالا دیگر بوی لاستیک و زبالههای نمکشیده بهوضوح احساس میشود. گعدههایی پراکنده از جماعت بیجا و مکان در کل کوچهها و خیابانها نمایان است؛ همهجا آتش برقرار است، فضا درست بهمانند میدان جنگ است! گویی سربازان دستهدسته دور هم بر گرد آتشی جمع شدهاند و شب را به آمادهباش میگذرانند، با این فرق که در خلازیر مردمان شب را به بطالت میگذرانند، نه تجهیزات دارند و نه آمادگی!
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.