

تقاضاي من اشد مجازات متهمان است. شايد با قصاص قاتل، جامعه آگاه شود. در اين حادثه بيشتر از همه، مردم حاضر در صحنۀ جرم و پليس دل ما را شكستند
پروندۀ سعادتآباد؛ جنایتی که بدل به مظهری از بیتفاوتی اجتماعی شد
گزارشگر
علیرضا رحمانی
ساعت: 10:20 دقیقۀ صبح به وقت تهران
6 آبان سال 1388
خیابان اول سعادتآباد
مردی با پیراهنی سبز رنگ و شلواری مشکی در مقابل مغازهای چاقو به دست ایستاده است. در کمتر از 10 قدمی او، پسری با تیشرت قرمز و شلوار لی آبی روی زمین افتاده است.
«تکون نخور، خون داره ازت میره.» صدای مرد تصویربرادر است که با گوشی تلفن همراهش، با خونسردی پسر تیشرت به تن را که بین خودروی پژو 206 نوک مدادی و موتورسیکلت افتاده است، راهنمایی میکند. صدا بلند نیست و همین مسئله از فاصلۀ کم تصویربردار و پسر جوانی، که بعدها نام قربانی میدان کاج را به خود گرفت، حکایت میکند.
مرد جوانی که روی زمین از بدنش خون میرود، محمدرضا نام دارد. محمدرضا، به سفارش مرد تصویربردار، که به او توصیه میکرد تا تکان نخورد، سرش را روی بازوانش ثابت نگه میدارد. جمعیت زیادی جمع شدهاند. در میان جمعیت، یکی دستهایش را روی قفسه سینهاش قفل کرده و دیگری به خودروی آن طرف خیابان تکیه داده است. صاحب موتورسیکلتی که پاهای محمدرضا در مقابل لاستیک جلویش افتاد، بهآرامی به سمت موتورش میآید و آن را با خود میبرد. فریادهای عامل این درگیری خونین، کسی که نامش یعقوب است و بعدها به درخواست اولیای دم در ملاء عام به دار مجازات آویخته شد، شاید تنها علتی است که از ورود تماشاگران به صحنه جلوگیری میکند.
«ناموسم رو دزدیده. بذارید بمیره، ناموسم رو از من گرفته.
گفتم میکشمت! عقب وایسا!
به شما ربطی نداره. ناموسم رو از دستم گرفته!»
یعقوب در میانۀ میدان درگیری و در برابر اصرارهای ناچیز و جسته و گریخته تماشاچیان، این جملات را بیان میکند. حدوداً پنج دقیقه گذشته که کسی اطلاع میدهد که مأموران پلیس آمدند. اما اوضاع با حضور مأموران خیلی هم فرقی نمیکند. یعقوب پیراهن سبز رنگش را درآورده و باز هم فریاد میزند که ناموسش را دزدیدهاند. ادعا میکرد که چهار سال با دختری زندگی کرده و حالا محمدرضا شش ماه است که با دختر مورد علاقۀ یعقوب وارد رابطه شده است.
حالا نزدیک به یک ساعت شده که محمدرضا، در حالی که از بدنش خون میرود، روی زمین افتاده است و مردم در حلقهای دور او را میبینند و شاهد فریادهای یعقوباند.
زمان همینطور میگذرد و محمدرضا بیهوش میشود و درنهایت مأموران پس از یک ساعت از حملۀ یعقوب به پسر جوان، نهایتاً دستبند را روی دستانش میبندند. محمدرضا بلافاصله به بیمارستان مدرس انتقال داده میشود، اما پسر جوان آنقدر دیر به بیمارستان منتقل شد که کادر درمان موفق نشدند او را از مرگ نجات دهند. این نمایی بود از قتلی که در آن سال، آنچنان سر و صدا کرد که هنوز هم بسیاری آن صحنههای عجیب را که، میان مردم به قتل سعادتآباد یا میدان کاج معروف شد به یاد دارند. دهها مرد و زن و حتی مأمور پلیس که حلقهای به دور قاتل و مقتول زدهاند و درحالی که بیتفاوت تنها مشغول فیلمبرداریاند، جان دادن مرد جوان را نظاره میکنند.
24 ساعت بعد
دقیقاً یک روز بعد از جنایت سعادتآباد، اتفاقی افتاد که نام یعقوب را بر سر زبانها انداخت و جنایتی را که میرفت تا در میان دفتر قطور حوادث به بایگانی سپرده شود، بدل به یکی از پربحثترین قتلهای زمان خودش کرد. آن اتفاق انتشار و دست به دست شدن یک فیلم 9 دقیقهای بود که از یعقوب در زمان جنایت گرفته شده بود. آنچه بیش از همه در فیلم به چشم آمد، بیتفاوتی عمومی و عدم احساس همدردی برای کمک به پسر جوان، چه از سوی مأموران پلیس و چه از سوی مردم بود. خویشتندوستی تماشاچیان این فیلم بهقدری بود که تمرکز افكار عمومي از جنایت، به دلایل این بیتفاوتی خودخواهانه در جامعه چرخید. بعدها مشخص شد که فیلم را یکی از کارکنان پیک موتوری گرفته که جنب دفتر مشاوره املاکی که جنایت در مقابل آن صورت گرفته، تهیه کرده است.
اعتراف به قتل
یعقوب که در صحنۀ جرم بازداشت شده بود، زمانی که در مقابل بازپرس جنایی قرار گرفت به قتل اعتراف کرد: «حدود سه سال قبل در كار معاملات مسكن با زني حدودا 28 ساله به نام “كيميا” آشنا شدم كه تقريباً يك سال پس از آشنايي متوجه شدم شوهر و فرزند دارد. من عاشقش شده بودم و او هم به خاطر من از همسرش جدا شد. پس از آشنايي، دفتري به مبلغ 220 ميليون تومان در سعادتآباد اجاره كرديم و به خاطر علاقهاي كه به كيميا داشتم، دفتر را در اختيار او قرار دادم. آن زمان با هم زندگي ميكرديم و رابطهمان ادامه داشت تا اينكه شروع كرد به بهانهگيري و در همين جريانات حدود شش ماه قبل، طي شكايتي در مورد اختلافات مالي و ضرب و جرح، من را به زندان انداخت.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.