

فردگرایی در جامعۀ ایران به سودجوییِ بیحدوحصر تبدیل شده و شاهد انسانهایی هستیم که اهمیت و اولویتِ منافع شخصیشان به حد اعلا میرسد و عرصۀ عمومی و اجتماع برای این افراد بیمعنا میشود
نگاهی به فلسفۀ سیاسی فردگرایی و تبعات آن در حیات عمومی، با علی مرشدیزاد
گفتوگوکننده
کیاوش کلهر
او کیست؟
دکتر علی مرشدیزاد، دانشیار گروه علوم سیاسی و مطالعات انقلاب اسلامی دانشگاه شاهد است. او در تمام مقاطع تحصیلات عالی خود، در علوم سیاسی تحصیل کرده است و دکتری تخصصی خود را با گرایش مسائل ایران از دانشگاه تهران اخذ کرده است.
چرا سراغ او رفتیم؟
بخش مهمی از بحث پیرامون فردگرایی و نسبت آن با علم سیاست را باید در یک نگاه توامان به مبادی فلسفی فردگرایی و نگاه جامعهشناختی آن دید. به دلیل آنکه بخش مهمی از مطالعات مرشدیزاد در سالیان اخیر بر نظرگاه جامعهشناسی سیاسی استوار بوده است، گفتوگو با او میتواند منظری جدید به بررسی فردگرایی باشد.
برای گفتوگو با او چه محورهایی مدنظر داشتیم؟
از او خواستیم تا ابتدا ضمن بررسی خاستگاههای فلسفی فردگرایی، نسبت دو نحلۀ بزرگ لیبرالیسم و سوسیالیسم را با فردگرایی مشخص کند. در ادامه بحث را به میدان جامعهشناسی بردیم و او دو سویۀ مثبت و منفی فردگرایی را مطرح کرد. در نهایت با توجه به مطالعات وی در زمینۀ جنبشهای اجتماعی، او نسبت میان فردگرایی و جنبشهای اجتماعی را بررسی کرد.
فردگرایی به نوعی با مفهوم آزادی پیوند میخورد. آزادی مفهومی مدرن محسوب میشود و پیشامدرن نیست. به عبارت دیگر، آزادی برای انسان مدرن بدل به دغدغه میشود؛ نه به این معنا که آزادی در دوران پیشامدرن مطرح نبود، بلکه آن زمان آزادی در مقابل بردگی تعریف میشد. وارد دوران مدرن که میشویم، تحولاتی اتفاق میافتد و این تحولات زمینهساز طرح یک سری مفاهیم شدند که یکی از آن مفاهیم فردگرایی است.
بنابراین لازم است که ابتدا به مفهوم مدرن بپردازیم. برای توضیح اینکه واژههایی مثل مدرن، مدرنیته، مدرنیزاسیون و مدرنیسم چگونه به وجود آمدند و چرا اهمیت پیدا کردند، باید دربارۀ «مکتب روشنگری» یا «جنبش روشنگری» بحث کنیم. این جنبش مفاهیمی مثل عقلانیت، انسانگرایی، اومانیسم، سکولاریسم و آزادی را وارد بحثهای فلسفه سیاسی کرد و از دل آنها مفهوم مدرنیته بیرون آمد.
مفهوم مدرنیته دو ویژگی اصلی دارد. ویژگی نخست آن عقلانیت است؛ به این معنا که انسانها تلاش میکنند تا از ویژگیهایی مثل تبعیت، تقلید و عادات عصر سنت فاصله بگیرند و وارد دورهای بشوند که در آن فرض بر این است که انسانها حتماً عقلانی عمل خواهند کرد.
دومین ویژگی مدرنیته، برجسته کردن مفهوم حقوق انسانها است. تا قبل از مدرنیته، حقوق مردم عادی خیلی مطرح نیست. جامعه به بخشهایی مثل اشراف و عامۀ مردم تقسیم شده است. هر اندازه اشراف از حقوق برخوردارند، عامۀ مردم فاقد این حقوق هستند. تنها تکلیفهایی به آنها بار میشود و در واقع رعیت محسوب میشوند. به عصر مدرن که میرسیم، تحت تأثیر اومانیسم، حق و حقوقی را برای بشر در نظر میشود و در واقع این دو ویژگی است که عصر مدرن را میسازد.
در نتیجۀ همین تحولات، مفهوم «شهروند» از دلِ همین وجود حق برای انسان پدید میآید. همچنین مکاتبی حول جنبش روشنگری شکل میگیرند که عدهای بر «فرد» تأکید میکنند و لیبرالیسم شکل میگیرد و عدهای بر «جمع» اصرار دارند و سوسیالیسم به وجود میآید. پرسش اصلی اینجا چنین میشود که ما جامعه را چگونه میبینیم؟ جامعه مجموعهای از افراد است یا گروهی با منافع مشترک که حقوق در نسبت با جمع معنادار شود؟
لیبرالها از جنبۀ اجتماعی و سیاسی بر حقوق فردی و از لحاظ اقتصادی بر آزادی اقتصادی افراد بشر تأکید دارند و این آزادی تا جایی است که به آزادی دیگران خدشه وارد نکند. در قرن هجدهم، افرادی مثل روسو و مونتسکیو و در قرن جدیدتر هم جان استوارت میل و جرمی بنتام لیبرالیسم را تحت عنوان لیبرالیسم کلاسیک طرح میکنند و معتقدند که نوع بشر، چه زن و چه مرد، باید از آزادی برخوردار باشد و فردیت خود را تحقق ببخشد.
این اندیشهها، لیبرالیسم کلاسیک است اما وقتی به قرن بیستم میرسیم تغییراتی در آن پدید میآید. مثلاً در بُعد اقتصادی، اندیشههایی نظیر دیدگاههای کینز مطرح میشود. او بر ایجاد دولت رفاه تأکید میکرد و معتقد بود که باید به طبقات مختلف جامعه توجه داشت و خدماتی به آنها ارائه داد؛ چرا که لیبرالیسم عریان اقتصادی، که افرادی مثل آدام اسمیت آن را مطرح میکردند (بگذاریم دست پنهان بازار هرطور میخواهد جلو برود) محدودیتها و بحرانهایی را برای لیبرالیسم و جامعه پدید میآورد که میتوانست کمرشکن باشد. در دهۀ ۱۹۶۰ لیبرالیسم فردگرا به وجود آمد که بازگشت به ایدههایی شبیه ایدههای اسمیت است. در این ایده، دست بازار باز میشود و اجازه پیدا میکند که فعالیت خود را بیمحدودیت پی بگیرد. این موارد سرآغاز نئولیبرالیسم است. در دهۀ۷۰ میلادی، جریان دیگری از درون لیبرالیسم به وجود میآید که ابتدا متفکری به نام رالز آن را مطرح میکند. ایدۀ او شکلی از لیبرالیسمِ برگرفته از اندیشههای قرارداد اجتماعی و برگرفته از جنبههای اخلاقی اندیشۀ کانت است. رالز اندیشمند بزرگی در مکتب لیبرالیسم محسوب میشود؛ چراکه اندیشههای او شکل اخلاقی به لیبرالیسم داد و مفهوم «عدالت» را که تا پیش از این در حاشیه بود وارد این مکتب کرد. تا قبل از آن لیبرالها به سراغ مفهوم عدالت نمیرفتند و آزادی در مرکز توجه قرار داشت. اما رالز معتقد بود که باید آزادی و عدالت کنار هم مطرح شوند. این مروری بود بر بنیانهای فلسفیتر فردگرایی در میان لیبرالیسم و مختصری هم سوسالیسم.
در جامعۀ ما برداشتهای مختلف از فردگرایی وجود دارد. فردگرایی اگر درست فهم شود، پدیدهای منفی نیست. همچنان که اگر به جمعگرایی هم درست پرداخته شود، منفی نیست. انسان جنبههای فردی مهمی دارد که باید به آن بها داده شود و از طرفی نیز در عرصۀ عمومی و اجتماع تجلی یافته و تواناییهای او ظهور پیدا کند. پس، نیاز دارد در جامعه حضور داشته باشد. بنابراین هر دو جنبۀ انسان دارای اهمیت است و همین امر باعث شد پس از عصر روشنگری هر دو مکتب طرفداران زیادی پیدا کنند. هر دو خواستهها و داعیههای والایی را مطرح میکردند.
به همان اندازه که اندیشمندانی مثل مارکس دغدغۀ بشریت، درد انسان و بهبود جامعه را داشتند، اندیشمندان لیبرال هم بر این باور بودند که از طریق آرای فردگرایانۀ لیبرال، میتوان جامعهای را به وجود آورد که انسانها در آن راحت زندگی کنند.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.