

یک طرفم خیابان بود و سمت دیگرم پارک. همینطور که داشتم گریه میکردم، با خودم حرف میزدم که گیرم امشب یک جا را پیدا کردم، فردا شب چی؟ پسفردا شب چی؟
نقبی به زندگی سخت و تلخ دختری که شبهای زیادی در دل تهران آواره بود
گفتوگو کننده
نرگس حجتی
مشخصات:
نام: الهام
سن: 37
شهر: تهران
وضعیت خانوادگی: یک خواهر ناتنی
الهام جان! گفتی که در ازای 700 هزار تومان بهعنوان مهریه، صیغۀ طلاق جاری شد. وقتی از دفترخانه بیرون آمدی چه کردی؟
از در دفترخانه که بیرون آمدیم، بهنام شوهرم و مادرش به یک سمت رفتند و من هم به یک سمت دیگر! رفتم روی یک نیمکت در پارکی که آن اطراف بود، نشستم. یهو به خودم آمدم که غروب شده، من قراره شب کجا بمانم! فقط یک چک داشتم که آن هم تاریخش برای سه ماه دیگر بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که جهنم! به خانۀ اکرم میروم، نگاه سنگین بهتر از آوارگی است. بهسمت خانۀ اکرم راه افتادم. داخل کوچه که پیچیدم، دیدم پارچۀ مشکی زدند و متوجه شدم پدر اکرم فوت کرده است. آن روزها بهخاطر سنگینشدن جو حضورم در خانۀ اکرم، از مدیر کارخانهای که کار میکردم، خواسته بودم که اجازه بدهد روزها در اتاق رختکن بخوابم، اما بعد از مدتی، بازرس متوجه شده بود که کسی در رختکن میخوابد و برای کارخانهدار گران تمام شد و درست چند روز قبل از طلاق، مرا اخراج کردند. از آنطرف هم که پدر اکرم فوت کرده بود و چون وصیت کرده بود که شمال دفن شود، لذا کسی خانه نبود!
نگرانیام بیشتر شد، با خودم گفتم الان شب میشود، کجا بروم برای خواب! یک کارت تلفن خریدم و زنگ زدم خانۀ مادربزرگم و از او خواستم که مادرم را صدا بزند که بیاید پای تلفن. مادرم بعد از فوت شوهر دومش در زیرزمین خانۀ مادربزرگم زندگی میکرد و دختر شوهر دومش (سارا) را بزرگ میکرد. وقتی پای تلفن حاضر شد، به او گفتم که طلاق گرفتم و امشب جایی برای خواب ندارم. او هم گفت حق نداری اینجا بیایی، وگرنه قلم پاهایت را خرد میکنم، نمیخواهم سارا از تو الگو بگیرد. در همین حین مادربزرگم گوشی را از مادرم گرفت و گفت تو غلط کردی طلاق گرفتی، خبر داشتم این مدت میرفتی خانۀ خواهرم اشرف، به آنها هم سپردم دیگر به خانهشان راهت ندهند. حالا دیگر متوجه شدم ازاینبهبعد خانۀ خالۀ مامانم هم نمیتوانم بروم. دیگر هیچ امیدی نداشتم، بیهدف شروع به راهرفتن در خیابانها کردم.
گفتی ساعت سه عصر یک روز تابستانی طلاق گرفتی، میتوانی از افکار و لحظات بعد از طلاقت تا وقتی شب شود بیشتر بگویی؟
وقتی از محضر آمدیم بیرون، بهنام مقصدی داشت که به آن سمت برود، اما من مقصد، هدف و خانهای نداشتم؛ ناخودآگاه خلاف مسیر او را در پیش گرفتم و رفتم. در مسیر به آن دو دختری که در نوبت طلاق بودند فکر میکردم، هر دو با جمعیت زیادی برای طلاق آمده بودند که اگر لباس سفید داشتند آدم فکر میکرد برای عقد آمدهاند! یادم هست یکی از آن دخترها بغض کرده بود که پدرش دست انداخت دور گردنش و گفت: «بابا مگه مرده؟ مثل کوه پشتتم، نگران نباش.» آن لحظه بدترین و سنگینترین لحظۀ زندگیام بود، چون دیدم کسی که تنها برای طلاق به آنجا رفته، من بودم! و بااینکه سختیهای زیادی را تحمل کرده بودم، اما این درد انگار تازه و درعینحال عمیق بود. حس پوچی داشتم، انگار که مُرده بودم، واقعاً احساس میکردم مثل مردهها هستم. ذهنم خالی بود، به هیچچیز نمیتوانستم فکر کنم تا حداقل خاطرات خوشی به ذهنم بیاید، یا به آینده فکر کنم که چهکار باید بکنم. به هیچچیز فکر نمیکردم، آن لحظه انگار شوکه بودم و دنیا روی سرم خراب شده بود.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.