

در محدودۀ تفکر فردگرایی، امکان سقوط نهاد خانواده چنان میشود که در دادگاه «متری شیش و نیم»، پدری مواد کشف شده توسط پلیس را به فرزند نوجوان خود نسبت میدهد!
سیمای فردیت در سینمای ایران
منتقد
مرتضی اسماعیل دوست
«ناصر خاکزاد» در متری شیش و نیم ساختۀ سعید روستایی
اولین مواجهۀ مخاطب با «ناصر خاکزاد»، مشاهدۀ پیکری بیجان به واسطۀ اقدام به خودکشی است و مگر نه این است که میل به چنین رفتاری در پی نادیدگی جسمانیت و دور ماندن تن از روح روی میدهد؟ «ناصر»، موجودی منحصر به فرد و وجودی مونتاژ شده از امیال و خصلتهایی است که با وجود بهرهمندی از تیزهوشی، حقارت را به دوش میکشد و در عین مکیدن خون دیگران با پرواز کودکانۀ برادرزادهاش، اشک به چشمانش راه مییابد.
«ناصر خاکزاد»، نمونهای سینمایی از مسیر مواجهۀ فرد با جامعه در فرهنگ فردگرایی است. در اینجا «فرد» به مثابه موجود واحد انسانی با انتخاب محدودۀ رهبری در دایرۀ اطرافیان، خود را بالاتر و برتر پنداشته و جهان پیرامون را فاقد هرگونه اصالت میداند. همانگونه که «ناصر خاکزاد» به افرادی که مجریان طرح قاچاق و حمل مواد مخدر برای او هستند، به مثابه عناصری زائد و ابزاری برای رسیدن به مقاصد خود مینگرد. او حتی با تحقیر مأموران قانون و پیشنهاد رشوه به شکلی قدرتطلبانه درصدد نادیده انگاشتن قدرت حاکم است. در مسیر زیست «ناصر»، فردگرایی نه تنها منجر به «شخصیت» نمیشود بلکه فردیت را تحتالشعاع قرار میدهد؛ همانگونه که بالزاک، فردگرایی را موجب انحطاط فردیت میدانست. در چنین تفکر فردگرایانهای، انسان به کنار میرود و خودپرستی به صدر مینشیند؛ مسیری که انزوا و طردشدن از فرهنگ زیست جامعه و روی آوردن به قدرت خودکامه را به دنبال دارد. «ناصر» نیز که با اعتقاد به خودمحوری، به دنبال مورد توجه قرار گرفتن بود، خط بطلان بر هویت انسانی خود کشید.
در تحلیل شخصیت «ناصر خاکزاد» هرچند اقتدارگرایی را میتوان یافت، اما از آن جهت که او تصاحب را در چنبرۀ نیستی دیگران دانسته و انسان و حتی عشق را تحت عنوان مالکیت برای خود مییابد، بنا به نظرگاه جان لاک میتوان تفکرش را در طبقۀ «فردگرایی ملکی» قرار داد. البته باید این نگاه را مورد توجه قرار داد که چنین پنداشتی، کمانی هم به سوی بیعدالتی در جامعه دارد که «ناصر» نیز در یکی از دیالوگهایش اشاره به همین نابرابریها میکند. در این فزونخواهی، هرچند خط بطلان بر رابطۀ فرد با جمع باید کشید، اما همانگونه که گئورگ زیمل اشاره میکند، فرد در چنین جامعهای، محصور میشود و در عین حال خود را با آن مواجه مییابد. «ناصر خاکزاد» که از خاکستر دیگران برای خود تنپوش موفقیت ساخته بود، با گمان این که مسیری که طی کرده موجب باز کردن زنجیر اسارت خود و خانوادهاش خواهد شد و بساط استقلال فردی را برایش مهیا میسازد، چنان دارای اعتماد به نفس شد که هیچ مرزی برای طی مسیر خود در روند سودجویی قائل نبود. اما از آنجا که خودمداری او با غارت انسانیت و تباه کردن دیگران از طریق تولید و توزیع گستردۀ مواد مخدر صورت گرفت، نهتنها خودشکوفایی و خودباوری را، آنچنان که در فردگرایی مثبت یافت میشود، فراهم نساخت بلکه فرجامی تلخ و تیره را به دنبال داشت. از سویی در محدودۀ تفکر فردگرایی، امکان سقوط نهاد خانواده چنان میشود که در دادگاه متری شیش و نیم، پدری مواد کشف شده توسط پلیس را به فرزند نوجوان خود نسبت میدهد!
«آذر میرزایی» در فیلم «من» ساختۀ سهیل بیرقی
«من» را میتوان نسخۀ ایرانی و زنانۀ فیلم «اگه میتونی منو بگیر» اسپیلبرگ دانست. «آذر»، فردی متکی به خود، باهوش، مغرور، خودرأی و قائم به ذات است و از این زاویه بیارتباط با نگرش اومانیستی نیست. «آذر میرزایی» فاعل شناسا است و به هیچ چیز جز خود باور ندارد و از آنجا که فردگرایی با اومانیسم رابطۀ خویشاوندی دارد، او را در صحنۀ روزگار، شخصی خودمحور و مرتبط با مکتب فایدهگرایی مییابیم.
«آذر» با بازی گرفتن افراد پیرامون، درصدد انتقام از هرگونه هویت جمعگرا است. در چنین محدودۀ خودمحوری، دیگرمحوری مدام دستخوش تحقیر میگردد. «آذر» با وجود آگاهی از زیر نظر بودن توسط مأموران قانون، مدام شیوههای متفاوت بازی با روزگار را پیش میبرد تا جعل اسناد، عرضۀ مشروبات الکلی، آموزش غیرقانونی ساز اُبوآ، اخذ مجوز از طریق رشوه، جلوههایی از رو دست زدنش به جماعت باشد. او که فاقد هرگونه تخصص در زمینههای موسیقی، وکالت و کارآفرینی است، از هوش و اعتماد به نفس کاذب خود نهایت استفاده را برای رفع محدودیتها به کار میگیرد و با رشد عقل و نبوغی که در اجرای فریبکاری دارد، مقاصد خودخواهانۀ خود را دنبال میکند.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.