

شبایی که یه خانوم توی ایستگاه تاکسی میبینم، ذوقمرگ میشم. از دو سال پیش که یه رانندۀ عوضی به تورَم خورد اذیتم کرد، دیگه اصلاً تنها حتی سوار تاکسی هم نمیشم
نبض احساس امنیت درخلال گفتوشنودهای مردم در تاکسی
گفتوگوکننده و راوی
سمیه بلباسی
مشخصات آماری:
مجموع حدودی مشارکتکنندگان (مسافر و راننده): 65 نفر
مجموع دقایق ضبط مکالمات: 320 دقیقه
مجموع حدودی کرایۀ پرداختشده: 290 هزار تومان
بازۀ زمانی سفرها بهصورت ناپیوسته: 12 روز
تعداد سفرها: 25
«صمیمیتی زودگذر» شاید بهترین توصیف برای فضای حاکم بر تاکسی باشد. گذرا بودن صمیمیت میان مسافر و راننده فضا را برای بیان عقاید و افکار آدمها و درددل و حتی بیان شخصیترین مسائل زندگی هم فراهم میکند. اما تنها گذرا بودن نیست که این امکان را به راننده و مسافر برای سخن گفتن از هر دری میدهد؛ بلکه حس امنیتی است که به همه منتقل میشود. رنگ سبز و زرد تاکسیهای رسمیِ شهری، برای کسانی که دائماً در رفت و آمد بهموقع و بدموقع در خیابانهای شهر هستند، حس امنیتی ایجاد میکند که بیشک و شبههای سوار آن میشوند و بالتبع، احساس امنیت اولیه، خود را در بیان احساس و آرا هم نشان میدهد. مواجهۀ بیشمار رانندگان تاکسی با انواع و اقسام ناامنیها در کف خیابان، فضا را برای همراه کردن مسافر برای روایت تجربیات و قصههایشان از ناامنیهای جامعه بیشتر میکند.
هر بار با داستانی که گاه ردی از واقعیت داشت و گاهی به اقتضای آغاز یا پیشبرد بحث طرحی خیالی بود، صحبت با رانندهها و مسافرها را شروع میکردم یا ادامه میدادم. در اکثر مواقع همراه بودند و هر کدام تجربههای بعضاً مشابه داشتند. تاکسینوشت این شماره، طرحی است از آنچه که زیر پوست جامعه از احساس امنیت میگذرد.
-ساعت 15، مسیر نوبنیاد به هفت تیر
تاکسی برای حرکت به سمت هفت تیر منتظر آخرین مسافر است. مینشینم و ماشین حرکت میکند. با قیافهای مستأصل به راننده میگویم: «جناب تو مسیر یه موتوری تلفنم رو موقع صحبت کردن از دستم قاپید، میتونم ازتون خواهش کنم برای چند دقیقه تلفنتون رو بدید با خانوادهام تماس بگیرم و جریان رو بهشون اطلاع بدم؟» راننده بدون اینکه به من نگاه کند، تلفنش را میدهد و میگوید: «ای بابا! پیه این آفتابه لگن دزدها به تن همهمون خورده.» تلفن را از راننده میگیرم و وانمود میکنم در حال اطلاعرسانی به خانواده هستم. تلفن را به راننده برمیگردانم. آقایی که عقب نشسته با تأسف میگوید: «تعدادشون روزبهروز داره بیشتر میشه؛ هفتۀ پیش تو بازار گوشی من رو هم از توی دستم، وقتی که داشتم با تلفن صحبت میکردم، دزدیدن. تو شلوغی بازار هم که نمیشه دنبال موتور دوید.» راننده از آینۀ جلوی ماشین به آقایی که عقب نشسته نگاه میکند: «آقا شاید باور نکنید، ولی پارسال دو بار گوشی من رو زدن؛ یه بار یه پسره رو سوار کردم، گفت آقا من گوشیام خاموش شده، میشه گوشیات رو بدی من زنگ بزنم محل کارم بگم یه ذره دیر میرسم؟ اگر خبر ندم جریمهام میکنن. دلم براش سوخت، گوشی رو بهش دادم. تا گوشی رو گرفت، در ماشین رو باز کرد و مثل قرقی پرید پایین و لابهلای ماشینا گم شد. منم نمیتونستم تو ترافیک سنگین صدر ماشین رو وسط خیابون ول کنم و بدوم دنبال پسره. یه بارم تو ماشین داشتم با تلفن صحبت میکردم، شیشه ماشین هم پایین بود. یه موتور از کنارم رد شد و اونی که ترک موتور نشسته بود، یهو گوشیام رو از دستم درآورد. حالا مگه میشه تو ترافیک موتور رو تعقیب کرد؟ پلاک موتورشون رو هم گِل مالی کرده بودن، قابل خوندن نبود.» مسافر طرف خطاب راننده به خانمی که کنارش نشسته بود اشاره کرد و گفت: «دقیقاً عین همین اتفاق پارسال برای خانم منم افتاد.» همسر مرد فقط سری به تأسف تکان داد و چیزی نگفت.
-ساعت 21، مسیر بزرگراه همت غرب به شرق
بعد از ورودی شیخ بهایی منتظر ماشین بودم که پژو 405 طوسی سرعتش را کم کرد و با حرکت سر پرسید کجا؟ گفتم: «میخوام برم سر باقری.» دوباره با اشاره سر گفت سوار شو. قیافۀ راننده جدی بود و به ظاهرش میآمد در آستانۀ کهنسالی باشد. داشتم فکر میکردم چطور سر صحبت را باز کنم که خودش گفت: «دختر جان نمیترسی این موقع شب همچین جایی ماشین میگیری؟» خوشحال شدم خودش گفتوگو را شروع کرد، گفتم: «حواسم هست و سوار هر ماشینی نمیشم.» با تعجب از آینۀ شیشۀ جلوی ماشین نگاهم کرد: «یعنی چی مواظبی؟ اگر خفتگیر سر راهت قرار بگیره، چطوری میخوای مواظب باشی؟ چند ماه پیش تو روز روشن، یه رانندۀ گذری دخترم رو سوار کرد، دخترم میگفت راننده موجه به نظر میرسید و یه مسافر هم عقب نشسته بود. نزدیک مقصد آقایی که عقب نشسته بود، یه چیز تیز رو میذاره کنار گردن دخترم و بهش میگه کیف و گوشیات رو بده به من و دخترم بدون مقاومت کیف و گوشیاش رو میده به اون آقا. راننده یه جای خلوت نگه میداره، وقتی دخترم میخواسته پیاده بشه، راننده با مشت میکوبه به دخترم و به بیرون هلش میده. دخترم میخوره زمین و نمیتونه پلاک ماشین رو ببینه. دخترم! خفت گیرا کارشون رو بلدن.» نزدیک مقصد بودیم و نمیشد بحث را ادامه داد. تشکرکردم و پیاده شدم.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.