

به طور کلی، بچه خودمحور باشد خیلی بهتر از این است که شخصیتی با اعتماد به نفس پایین داشته باشد. تذکرات زیاد و ترساندن از خطرات جامعه، مانع از این خودمحوری است
شش گفتوگوی کوتاه با مادرانی که برایمان از روشهای تربیتیشان و نسبت آن با گزارههای فردگرایانه گفتند
گفتوگو کننده
نرگس حجتی
اشاره: خانواده را اگر نه مهمترین، اما شاید بتوان در کنار نظام تعلیم و تربیت و فرآیندهای حقوقی و قانونی دولت، یکی از مهمترین نهادها در فرآیند جامعهپذیری دانست. هدف از ترتیب دادن این مجموعه گفتوگوهای مختصر اما متکثر، آن است تا یک مفروض را بسنجیم. مفروض ما آن بود که خانوادهها، در فرآیند تربیت، با القای گزارههای فردگرایانه به بچهها، نقش مهمی در رفتار فردگرایانۀ آنان در بزرگسالی ایفا میکنند. تلاش کردیم تا با یک تکپرسش اصلی و مختصری هدایت بحث با پرسشهای فرعی، از خانوادهها بپرسیم که چقدر به کودکانشان آموزش میدهند که همواره خودشان را اولویت قرار دهند. به صورت دقیق از خانوادهها پرسیدیم که «در فرایند تربیت فرزند خود، در چه مواردی به آنها گوشزد میکردید که منافع خود را در اولویت قرار بدهند؟ به عبارت دیگر کجاها به او تأکید میکردید که خودش مهمتر است و باید خود را در اولویت قرار بدهد.» نیک میدانید که قرار نیست یافتهها یا جملاتی که خانوادهها در پاسخ به پرسش ما مطرح کردند، مبنای قابل اتکای تعمیمپذیری باشد. بیشتر، هدف اصلی آن است که علاوه بر طرح مصداقیِ مقولۀ «تربیت فردگرایانه»، مفروضمان را در نسبت با میدان بسنجیم. در این گفتوگوها برخی گزارههای خانوادهها را میتوان مؤید مفروض ما و برخی دیگر را میتوان در تضاد کامل با آن دانست.
مادر مهران
به نظر من اولویت قرار دادن منافع خود، نوعی مهارت است که کودک باید در درازمدت آن را بیاموزد. اما به طور کلی این اصل را در برنامۀ تربیتی خود قرار دادهام که هرجایی که جامعه او را تشویق به گناه و زیر پا گذاشتن اخلاقیات میکند، او باید خود را اولویت قرار بدهد و طبق اصول خود و اصولی که منِ خانواده به او آموزش دادهام رفتار کند. اما این چیزی نیست که من بتوانم با حرف به او یاد بدهم، بلکه باید در موقعیتهای عملی به او آموزش بدهم.
هرگز من به او یاد نمیدهم که به خاطر شخص خودت مهم تویی! یا اینکه نمیگویم تو باید فلان جا اینطوری رفتار کنی، چون من اینجوری دوست دارم. حتی برعکس، گاهی من به او یاد میدهم از خودش بگذرد. مثلاً گاهی که با خواهر کوچکترش شطرنج بازی میکند، من به او میگویم گاهی اوقات عمداً به او بباز. اما اینکه بخواهد دیگران را فدای خودش کند، فقط جایی است که مجبور باشد اصول و چهارچوبهایش را زیر پا بگذارد. یعنی آنجایی اصل منم که بناست به خاطر دیگران اشتباه یا گناهی انجام بدهم. حتی ازخودگذشتگی هم که به او آموزش میدهم، برای حفظ همین اصول است. نه برای رد شدن از اصول.
برای پاسخ به این سؤال از یک مثال و تجربه استفاده میکنم. یک بار پسر من یک اشتباه پیش یکی از آشنایان، که یک سال از او بزرگتر بود، انجام داده بود و او این اشتباه را دستاویزی قرار داد تا هر سوءاستفادهای از پسر من انجام بدهد. حتی تا حد تعرض به او! وقتی متوجه شدم، به پسرم گفتم هروقت اشتباهی کردی، فقط به من بگو و به هیچکسی اعتماد نکن. اگر به من بگویی بهتر از آن است که بخواهی با یک اشتباه بزرگتر آن را بپوشانی و تن به هر خواستۀ دیگران بدهی. درواقع من اینجا بهشدت لازم دیدم که پسر خود را از جامعه بترسانم و بر حذر بدارم. اینجا جایی است که او را مجبور به گناه و اشتباه میکنند، پس باید خودش را در اولویت قرار بدهد. به او یاد دادم که تو نمیتوانی به خاطر کسی از ضوابط خارج شوی، ولو اینکه از گروه یا جمعی طرد شوی. در اینجا شخصیت بچۀ من براساس چهارچوبهایی شکل گرفته است و در قالب این چهارچوبها رشد میکند، پس این شخصیت او مهمتر است و نه جامعه یا گروه خاصی. اما چالشی که با آن مواجهیم این است که گاهی پسرم دوست دارد برای اینکه مورد پذیرش دوستان و همسنوسالهایش قرار بگیرد، آرایش موها و یا لباسهایش را مطابق سلیقۀ آنها تغییر بدهد که من نمیدانم ورود به این موضوعات و تعیین چهارچوب در این موارد هم لازم است یا خیر! چون معتقدم ظاهر مناسب داشتن ولو تنها بماند، بهتر از این است که ظاهری نامناسب اما مورد پذیرش دیگران داشته باشد. به نظرم این مستلزم گذر زمان و کسب تجربه است که خودش ببیند کدام گروه از بچهها موفقترند. اما درمجموع من بیشتر سعی کردم به فرزند خودم ازخودگذشتگی بیاموزم تا اینکه خود را بالاتر و مهمتر ببیند.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.