

کاسبها کرکرۀ مغازهها را تا نصفه داده بودند پایین و چراغهای مغازهشان را خاموش کرده بودند. آن موقعها رسم این طوری بود
دو روایت داستانی از برخی از آداب و رسوم که دلالت بر پیوندهای عمیق محلی داشتند
نویسنده
الناز اسکندری
جوانمرگی در پسکوچههای تهرانِ دهۀ پنجاه
اون سال که بابای بچهها مُرد، من تازه بچۀ سومم را زاییده بودم. یک زن بیست ساله بودم که یه هو شدم بیوه. ارث و میراث آنچنانی نگذاشت، ولی آنقدری بود که بنشینم تو خانه و بچههایم را بزرگ کنم. توی محله قیامت شد. همهجا حجله گذاشتند. بیوۀ مرحوم، من بودم. ولی صاحب عزا همۀ محله بودند. پدر و برادر که نداشت. خواهرها و مادرش هم که مثل من نشسته بودند یک گوشه توی سر خودشان میزدند. هی من را نشان مردم میدادند که سیاهبخت شدم. هی بچههایم را نشان مردم میدادند که یتیم شدند. انتظار دیگری هم از ما نمیرفت. باید مینشستیم یک گوشه به عزاداری. اول صبح که خبر دادند که تمام کرده، (تصادف کرده بود و چند روزی توی بیمارستان بستری بود.) اول از همه عموها و عموزادههایش رسیدند. به یک ساعت نرسید، رفیقهایش بیرق سیاه چسباندند درِ خانه و در آشپزخانۀ حسینیهای که مرحوم همسرم محرمها در آن سینه میزد، دیگ و دیگبر راه افتاد. بوی حلوا هم قبل از رسیدن جنازه، توی محل پیچید. زنها حلوا میپختند و خرما میچیدند توی دیس. همان صبح، خان عمویش رفته بود کشتارگاه (که حالا اسمش شده بهمن) داده بود دو تا گوسفند سر بریده بودند. آورده بودند و آبگوشت ناهار را بار گذاشتند. جوانمرگی آن موقع الکی نبود. برای همین باید مقدمات پذیرایی از مردم فراهم میشد.
تا جنازه برسد درِ خانه، در کوچۀ بنبست ما جمعیت موج میزد. کاسبها تا توی خیابان اصلی کرکرۀ مغازهها را تا نصفه داده بودند پایین و چراغهای مغازهشان را خاموش کرده بودند. آن موقعها رسم اینطوری بود.
بعد رفتیم مرحوم همسرم را دفن کردیم. از بچهمحلها هرکس آشنا داشت، مینیبوس کرایه کرده بود برای بردن و آوردن مردم. خلاصه ظهر بود که برگشتیم. خرداد بود ولی خیلی گرم بود. چند نفر با پارچ و لیوانهای قرمزِ پلاستیکیِ هیئت، افتاده بودند بین جمعیت و آب میدادند. بقیه هم اینطرف و آنطرف میدویدند تا سفرۀ ناهار را پهن کنند.
یکی میگفت: «جمعیت زیاده. کاسه کم میاد. دو تا یکی بریز.»
یکی میگفت: «این کفشها رو از جلوی راه جمع کنید.»
شاید بگویی چطور همۀ اینها یادم است. حقیقتش تا هفتم برسد و مردم بروند سر زندگی خودشان، من هنوز توی شوک بودم. نمیفهمیدم چه خاکی بر سرم شده. برای همین کنار در ایوان، توی مهمانخانه نشسته بودم و از زیر چادر توری که روی سرم انداخته بودم، همهچیز را نگاه میکردم.
بعد که جمعیت تشییعکنندگان ناهار خوردند و متفرق شدند، ما را بردند توی اتاق عقبی که کمی استراحت کنیم. بچههایم را مادرم برده بود داده بود دست زنِ برادرم. زن برادرم را خدا رحمت کند، به آخری شیر هم داده بود. توی اتاق عقبی، صدای کشیده شدن دیگها روی موزاییک میآمد و جرینگ جرینگ قاشقها.
من که نخوابیدم. وقتی آمدیم بیرون، ظرفها را چیده بودند روی چرخ تافی تا ببرند حسینیه. حیاط را آب و جارو کرده بودند. خانه یک آرامش عجیبی داشت. دلم میخواست همانجا بایستم و بایستم. از ته حیاطِ خانه، جوانها را دیدم که همه لباس مشکی پوشیده بودند و داشتند دربارۀ تدارک شام حرف میزدند. میگفتند: «از شهرستان چند تا مهمون دارید؟ شب کجا میخوابن؟»
«شام رو سبک بدیم. بریز و بپاش نکنیم. باید حساب یتیمهای مرحوم رو هم بکنیم.»
آخرش گوشت کوبیدۀ ناهار را توی دوریهای بزرگ با نمک و آبلیمو پرمزه کردند و کنارش هم عدسپلو بار گذاشتند.
از فردا صبحش هم زنهای محل یکییکی میآمدند که ببینند چیزی کم و کسر نداریم. یکی کله قند دستش بود و یکی چای خشک. هفتم که شد، بزرگهای محل جمع شدند آمدند توی حیاط نشستند. خان عمو گفت: «پسر و برادر که ندارد چراغ مغازه رو روشن کنیم. بذارید فعلاً بسته بمونه. پاشید. یا علی!»
و بلند شدند رفتند با سلام و صلوات درِ همۀ مغازههای محله. آن روز هم کاسبها کرکرهها را تا نیمه داده بودند پایین و چراغ مغازههایشان را به احترام خانواده خاموش کرده بودند. به هر مغازه که میرسیدند، خان عمو اشاره میکرد و کرکره مغازه میرفت بالا و چراغش روشن میشد و صلواتی فرستاده میشد.
بعد هم همه رفتند خانههایشان. حتی مادر و خواهران مرحوم. من ماندم و سه تا بچه یتیم. آنجا بود که فهمیدم چه خاکی بر سرم شده است.
بگذریم. دلم نمیخواهد مرثیه بخوانم. دیگر از کجایش بگویم؟ از هفتم تا چهلم یادم نیست چه روزی بود، ولی یک روز را معین کردند و یکی شام مردانه داد و مردهای فامیل را بردند خانهاش. دلاک را هم آوردند ریشهایشان را زد.
بعد از چهلم هم که باز زنها جمع شدند خانۀ مادرم و صورت زنهای فامیل را بند انداختند و اعلام کردند: «سیاههایتان را دربیارید و اگر مجلس شادی دارید راه بندازید. ایشالا شادیهاتون جبران کنیم.»
آخ! چی بگویم؟ اینها رو میخواهی بنویسی توی مجله که چی بشود؟ قدیم، مردنها این شکلی بود. مخصوصاً اگر جوان از دست میدادی انگار همۀ دنیا با تو عزادار میشد. حالا خب زمانه فرق کرده است.
برای مطالعه ادامه این مطلب باید آن را خریداری کنید
سبد خرید شما در حال حاضر خالی است.